ذهنیات یک فارغ‌التحصیل...!

فکر کردن را دوست دارم؛ به اشتراک گذاشتن تفکر را بیشتر...!

ذهنیات یک فارغ‌التحصیل...!

فکر کردن را دوست دارم؛ به اشتراک گذاشتن تفکر را بیشتر...!

ذهنیات یک فارغ‌التحصیل...!

بسم الله الرحمن الرحیم
زیاد حرف میزنم؛ البته با خودم، نه با دیگران!
گاهی، در کوچه، خیابان، اتوبوس، مترو و یا هر جای دیگری که بشود حرف زد با خودم حرف میزنم. گاهی بلند بلند با خودم حرف میزنم. گاهی خودم را جای سرمربی رئال مادرید میگذارم و گاهی جای فلان نماینده مجلس! گاهی استاد دانشگاه میشوم و گاهی یک بچه قرتی سوسول که باباش بهش پول تو جیبی کم داده مثلا جیره روزانه شو کرده 500 هزار تومن! خلاصه که خودم رو جای هر کسی میگذارم. گاهی رئیس جمهور میشوم و گاهی رهبر! گاهی هم البته همانند تماشاگری میشوم که تیمش سوراخ شده! خلاصه آنکه تا الان فکر کنم فقط جبرئیل امین نشدم! حتی خدا هم شدم..یعنی در این حد! با خودم حرف میزنم، مسائل رو از زوایای مختلف بررسی میکنم. خب طبیعیه که با همه کوتاهی قد ذهنمان گاهی خاطراتی به ذهنم می آید و گاهی هم مثل بعضیا خاطره میسازم. گاهی مخاطرات را درک میکنم و گاهی هم مطالب خاصی به ذهنم میرسد که همه آنها را اینجا مینویسم. این گاهی ها خیلی به گردنم حق دارند...!
شما هم گاهی خود را به جای دیگران بگذارید. بهتر درک خواهید کرد و بیشتر از زندگی استفاده میبرید. گاهی هم خود را به جای کسی بگذارید که برای بیان ذهنیاتش جایی بهتر از یک وبلاگ پیدا نکرده است...!
امیدوارم گاهی نه؛ خدا همیشه پشت و پناهتان باشد، که هست..!
اکانت من در توئیتر:
AliHasani1370@
من در تلگرام:
https://t.me/malhsn

۲۲ مطلب با موضوع «نشریات» ثبت شده است

عدالت یا آزادی

چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ب.ظ

اگر ادعا کنم که یکی از اصلی‌ترین نکات مورد بحث میان مکاتب مختلفی که برای زندگی انسان و جامعه برنامه داده‌اند حل معمای اصالت عدالت یا اصالت آزادی است سخن به گزافه نگفته‌ام. نظر شمای خواننده چیست؟ عدالت برتر است یا آزادی؟ به عبارت دیگر، برای ساخت یک تمدن پایدار، کدام یک را باید محور نهادسازی و جامعه‌سازی قرار دهیم؟ آزادی یا عدالت؟

بعضی از ما، برای برپایی عدالت دست به اجبار می‌زنیم و معتقدیم باید مردم را به زور سر به راه کرد. بعضی دیگر اما بر این باورند که باید همگان را آزاد و رها گذاشت تا هر کسی هر آنچه که را می‌فهمد انجام دهد و چون انسان دنبال منافع خویش است، در بلندمدت دستی نامرئی همه چیز را سر جای مناسبش قرار خواهد داد. این دسته از افراد می‌گویند آزادی تنها شرط عدالت است. آزاد باشید تا عدالت برقرار شود. در واقع آنها آزادی را کاملا مساوی عدالت می‌دانند. از نظرشان باید همه قوانین و ساختار مشوق آزادی باشند و آزادی فردی را ترویج کنند تا عدالت برقرار شود.

خب خواننده تیزهوش از همین الان به این نتیجه می‌رسد که حتی آزادی‌خواهان هم در واقع به برتری عدالت اذعان دارند ولی معتقدند آزادی تنها راه نیل به عدالت است. نتیجه حرف آنها این است که تمام ساختارهای اجتماعی باید به آزادی فردی به عنوان یک اصل احترام بگذارند، نه عدالت! چرا که توجه به عدالت نتیجه‌ای جز کاهش عدالت نخواهد داشت. سنگ‌بنای تمدن اگر آزادی باشد، به عدالت دست خواهیم یافت ولی اگر به خود عدالت توجه کنیم، بی‌عدالتی را افزایش خواهیم داد. در اینجا از وجود مکتب مارکسیسم که این انگاره غلط را در اذهان ایجاد کرده است می‌گذریم و فقط دلایل خود را برای برتری توجه به عدالت نسبت به توجه به آزادی ذکر می‌کنیم.

اولین نکته‌ای که به ذهن نگارنده می‌رسد این است که مفهوم آزادی بسیار مفهوم مشوشی است! به سختی می‌توان آزادی را تعریف کرد و حد و مرز آن را به طور دقیق مشخص کرد. اما عدالت اینگونه نیست. تقریبا همه قبول دارند که عدالت به معنای قرار گرفتن هر چیز در جایی است که محق آن است. کلمه حق در اینجا نقشی کلیدی ایفا می‌کند. ولی آزادی را چگونه می‌توان تعریف کرد؟ و البته پس از هر تعریفی از آزادی، اولین سوال این خواهد بود که مرز آزادی کجاست؟ در اینجا هواداران آزادی، با لطایف‌الحیل سراغ مفهوم کلمه حق می‌روند و می‌گویند مرز آزادی آنجاست که که حق دیگران پایمال نشود.

دوم اینکه آزادی در ذات خود دچار محدودیت و تناقض است ولی عدالت نه! توضیح می‌دهم: فرض کنیم روی کره زمین فقط یک نفر وجود دارد. در این صورت ما باز هم می‌توانیم در مورد عدالت صحبت کنیم. چرا که عدالت برای گذران زندگی یک فردِ تنها هم برنامه دارد. ولی وقتی کسی تنهاست، دیگر از آزادی سخن به میان نمی‌آید. چون نفر دومی وجود ندارد که بخواهیم راجع به پایمال شدن حقوقش صحبت کنیم؛ پس به مفهوم آزادی نیاز نداریم. اما در هر شرایطی ما برای برنامه‌ریزی به مفهوم عدالت نیازمندیم. بالاخره یک نفر تنها هم می‌تواند از زمانی که در اختیار دارد به اَشکال مختلفی استفاده کند. عدالت در اینجا وارد می‌شود تا آن فرد «بهترین راه» را برای استفاده از منابع انتخاب کند. پس عدالت یک مفهوم همیشگی است ولی آزادی خیر. اما زمانی که نفر دوم هم وارد صحنه می‌شود دیگر ما یک جامعه خواهیم داشت که منابع آن محدود است و دو نفر با دو سلیقه متفاوت باید از آنها استفاده کنند. برای ادامه بحث کافی است به مهم‌ترین دلیل تشکیل یک اجتماع اشاره کنیم. اندیشمندان علوم اجتماعی معتقدند مهم‌ترین دلیل روی‌آوری انسان‌ها به زندگی اجتماعی مزیت‌های زندگی گروهی از جمله تقسیم کار است که باعث می‌شود افراد بتوانند از نعمت‌های محیطی بیشتر بهره ببرند؛ مردم برای بهره‌مندی از جامعه باید بخشی از «آزادی‌»های خود را فرو گذارند. خب همین! تمام شد! برای توضیح زندگی فردی ما نیازی به واژه آزادی نداریم؛ و در اولین گام برای توضیح زندگی اجتماعی باید از بخشی از آزادی‌های خود چشم فرو ببندیم. ولی عدالت هیچ‌کدام از محدودیت‌های شمرده شده برای آزادی را ندارد. ما برای تبیین زندگی فردی هم نیازمند مفهوم عدالتیم و برای توضیح زندگی اجتماعی هم اصلا لازم نیست اندکی از آرمان عدالت کوتاه بیاییم. در این‌باره بیشتر توضیح خواهم داد. یک جامعه را تصور کنید که فقط دو نفر در آن حضور دارند: من و شما! در اینجا اگر ما اصالت را به آزادی بدهیم و بگوییم هر چه آزادی بیشتر، شرایط زندگی بهتر؛ دو حالت را متصور خواهیم بود. حالت اول وقتی است که هیچ قید و قانونی وجود نداشته باشد. در این شرایط از بین من و شما، هر کسی که از قدرت بیشتری برخورد باشد، می‌تواند دیگری را به گوشه رینگ برده و تمام منابع را در اختیار خود قرار دهد. در واقع وقتی آزادی مبنای زندگی اجتماعی قرار گیرد، «زور» و «قدرت» حرف اول را می‌زنند. کمی به تئوری بازار آزاد بیاندیشید کاملا نشانه‌های این استدلال را مشاهده خواهید کرد. حالت دوم زمانی است که آزادی را با قانون به قید و بند دربیاوریم. که خب سوال پیش می‌آید «مبنای قانون‌گذاری چیست؟»؛ و اصلا «آیا هیچ قانونی هست که آزادی فردی را محدود نکند؟»؛ خب طبیعتا پاسخ به این سوال منفی است. نتیجه اینکه باز مجبوریم از رکن اصلی جامعه خویش یعنی آزادی فردی کوتاه بیاییم. اما اگر مبنای ساخت جامعه را عدالت قرار دهیم، بدون هیچ مشکل نظری می‌توانیم به مسیر تمدن‌سازی خویش ادامه دهیم. البته چالش‌های زیادی خواهیم داشت ولی هیچگاه از مفهوم عدالت عدول نخواهیم کرد. دوباره به همان مثال جامعه دو نفره‌ی متشکل از من و شما برگردیم. اگر عدالت را بر مبنای حق تعریف کنیم، کافی است به این سوال جواب دهیم که «حق هر کدام از ما چگونه مشخص خواهد شد؟». در اینجا البته پاسخ‌های مختلفی می‌توان ابراز داشت که هیچکدام از آنها مستلزم عدول از مفهوم عدالت نیستند، برخلاف آنچه که درباره آزادی گفتیم. مثلا اسلام معتقد است حق هر کسی توسط خداوند مشخص می‌شود و از طریق علم فقه پرده از حکم خداوند کنار می‌رود. مارکسیست‌ها معتقدند که عدالت به معنای برابری است و حق همه مساوی خواهد بود. البته هر دوی این مکاتب را می‌توان به بوته آزمایش تجربی و نقد نظری فراخواند. ولی مهم آن است که هیچکدام از لحاظ نظری نیاز ندارند تا از محور اصلی خود کوتاه آیند. بر خلاف تمدن‌های مدعی آزادی‌محوری که هر از چند گاهی و به مناسبتی با لطایف‌الحیل از مبنای اصلی خوش چشم بر می‌دارند.

سومین دلیل هم به‌گونه‌ای ترجمان دیگری از دلیل دوم است. در رابطه با دولت و جامعه نظریات مختلفی وجود دارد. بعضی معتقد به دولت حداکثری هستند و بعضی دیگر به دولت حداقلی باور دارند. البته دیگرانی هم هستند که اصولا حقی برای بخش خصوصی قائل نیستند و قسم چهارمی نیز وجود دارند که جامعه بی‌دولت را جامعه آرمانی خویش می‌دانند و احیانا تفکرات دیگری که ادعای متفاوتی در سر می‌پرورانند! اما مدعیان اصالت آزادی در اینجا هم گاهی مجبور می‌شوند از محور اصلی شبکه نظریات خویش پا پَس کشند. آنها گر چه می‌گویند هر چه دولت کوچک‌تر، آزادی فردی بیشتر؛ ولی در مراحل اولیه رشد هر تمدنی یا در مواقع بسیار بحرانی به دولت بزرگ و دیکتاتوری نظر می‌اندازند. به همین امروز جامعه متفکرین ایرانی نظر کنیم. چه کسانی مدعی آزادی‌اند؟ همان‌ها معتقدند که اگر دیکتاتوری رضاخان نبود، ایران امروز هم وجود نداشت. و آن دیکتاتور را پدر ایران نوین خطاب می‌کنند. سوال این است که اگر آزادی اصالت دارد، چرا از یک دیکتاتوری که آزادی مردم و جامعه را به زنجیر کشید طرفداری می‌کنید؟

لب کلام این است که عدالت چه در سطح نظری و چه در سطح عملی از هرگونه تناقضی خالی است. در حالی‌که آزادی اگر به عنوان محور یک تمدن قرار گیرد، به کرات دچار تناقض می‌شود و آزادی‌گرایان باید از اصل محوری خویش عبور کنند.

خلاصه آنکه رسول‌الله (ص) بیان فرموده‌اند که: «بالعدل قامت السموات و الارض»؛ و این یعنی مبنای پایداری آسمان و زمین عدل است. و عدالت برتر از هر مفهوم دیگری است برای ساخت یک تمدن پایدار!

از سری یادداشتهای من برای نشریه چشمه

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۴
علی

نگاهی سرد به پدیده‌ای گرم

پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۴۰ ق.ظ

انسان‌ها نیازمند برقراری ارتباط با دیگر هم‌نوعان خود هستند؛ بعضی از این ارتباط‌ها قبل از تولد شکل می‌گیرند، مثلا ارتباط فرزند با والدین، یا ارتباط با خواهر و برادر بزرگ‌تر. ارتباط با خاله و عمه و عمو و دایی و پدر و مادربزرگ‌ها؛ و در یک کلام ارتباطات خونی! اما بعضی دیگر از ارتباطات هستند که به اجبار روزگار یا انتخاب خودمان برقرار می‌شوند، مثلا روابط دوستی، ازدواج، همکاری و غیره. پس ارتباط، پدیده‌ای انکار ناشدنی است؛ و البته واجب! انسان را موجودی مدنی بالطبع تعریف کرده‌اند. یعنی انسان در ذات خودش موجودی اجتماعی است که با برقراری روابط اجتماعی توانایی شکوفا کردن استعدادهای درونی خود را پیدا می‌کند. شاید گزاف نباشد اگر انسانِ تنها را انسانی مرده تلقی کنیم. ارتباطات اجتماعی روح انسانی را گرم می‌کند و به انسان دل‌خوشی و سرزندگی می‌بخشد.

در این یادداشت قصد دارم تا به این پدیده مهم و گرمابخشِ زندگیِ آدمی از زاویه نظریه‌یِ سردِ سیستم‌ها نگاهی داشته باشم. در ساده‌ترین دسته‌بندی سیستم‌ها یا با محیط خود تبادل ماده و انرژی دارند که به آنها سیستم باز می‌گوییم و یا هیچ تبادلی با محیط ندارند که چنین سیستم‌هایی را ایزوله می‌نامیم. البته واقعیت آن است که هیچ سیستمی ایزوله نیست. هر سیستمی در بلندمدت با محیط خود به تبادل انرژی می پردازد. سیستم‌های بسته البته معمولا انرژی خود را از دست می‌دهند تا اینکه به فروپاشی کامل دچار شوند. سیستم‌های باز اما همیشه سعی دارند تا بیشتر از آن انرژی که از دست می‌دهند را جذب کنند؛ از این طریق آنها نه تنها به اضمحلال نمی‌رسند بلکه با افزایش سطح انرژی درونی‌شان به سطوح بالاتر پیچیدگی دست پیدا کرده و روابط درونی خود را مستحکم‌تر از قبل می‌کنند. یک مثال ساده، سازمان‌ها هستند. سازمان‌هایی که سعی می‌کنند محیط را نبینند و از آن نیاموزند، به مرور زمان از بین خواهند رفت. هم‌چنین سازمان‌هایی که انرژی از دست رفته‌شان با انرژی دریافتی‌شان برابر باشد نمی‌توانند خود را تغییرات محیط که منجر به پیچیدگی روابط محیطی می‌شود منطبق سازند، به همین دلیل در گذر زمان اگر نابود نشوند جایگاه خود را از دست خواهند داد و میدان را به رقبا واگذار خواهند کرد. ولی سازمان‌هایی که مدام خود را به‌روز کرده و سطح انرژی خود را بیشتر می‌کنند می‌توانند حتی راهبری محیط را در دست گیرند.

با چنین نگاهی که برگرفته از تئوری سرد سیستم‌هاست، شاید بتوانیم بسیاری از روابط میان خود و دیگران را توصیف و توجیه کنیم. هر رابطه‌ای نوعی سیستم است که باید در گذر زمان عمیق و عمیق‌تر شود. ما ده‌ها و صدها و هزاران رابطه با دیگران شکل داده‌ایم. در گذر زمان آن روابطی پایدار می‌مانند که بتوانند بر عمق خود بیفزایند. عمق رابطه امری نسبی است. اگر یک رابطه خاص عمیق نشود، روابط دیگر بیکار نمی‌نشینند؛ آن روابط عمیق‌تر شده و زمان بیشتری از زندگی ما را به خود اختصاص می‌دهند، تا جایی که رابطه مد نظر ما دیگر جایگاه قبلی خود را به طور کامل از دست خواهد داد و اگر این روند ادامه پیدا کند به جایی می‌رسیم که دیگر وقتی برای رابطه خاص خود نخواهیم داشت. منظور ما از «رابطه» هر نوع رابطه‌ای می‌تواند باشد. رابطه میان والدین با فرزندان، میان خواهر و برادر، زوج و زوجه، دو دوست، دو همکار، رئیس و مرئوس و هر رابطه دیگری که بتوان به آن فکر کرد. روابط باید در گذر زمان عمیق‌تر شوند. عمیق‌تر شدن روابطی که برای‌مان مهم هستند حتما در اولویت امور روزانه ما قرار دارند. اگر برای من، رابطه‌ با مادرم از هر چیز دیگری مهم‌تر است باید برای این رابطه وقت بگذارم؛ مثلا هر روز به مادرم زنگ بزنم، به دیدارش بروم و با او صحبت کنم. ولی این کافی نیست. باید به این رابطه هر روز رنگ جدیدی بزنم. اینکه هر روز از محل کارم با مادرم تماس بگیرم و حالش را بپرسم لازم هست ولی کافی نیست. باید هر روز در مورد مسئله تازه‌ای با اون سخن بگویم. در واقع باید از تکرار بپرهیزم. مادر من نباید بتواند سوال‌ها و جواب‌های مرا از قبل حدس بزند. اگر این حدس هر روز تکرار شود و هر روز هم صحیح باشد، یعنی به تکرار و روزمرگی در رابطه افتاده‌ایم. چنین رابطه‌ای دیگر نیازی به مخاطب ندارد. مادر من زمانی که شماره مرا روی صفحه تلفن همراه خود می‌بیند می‌تواند تمامی گفت‌و‌گوی دو نفره ما را در ذهن خود مرور کند. این اصلا نکته مثبتی نیست. خستگی اولین حالتی است که در این مرحله به انسان دست می‌دهد. برای جلوگیری از آن باید برای هر روز یک حادثه شگفت‌انگیز جدید در نظر بگیرم تا به قول فرنگی‌ها مادرم سورپرایز شود. این سورپرایز شدن دقیق به مثابه گرفتن انرژی جدید و بیشتر از نیاز اولیه از محیط است. فقط در این صورت است که رابطه ما عمیق‌تر و جذاب می‌شود. هر رابطه دیگری هم از این قانون پیروی می‌کند. بسیاری از زوج‌ها را دیده‌ام که کاملا به تکرار و روزمرگی افتاده‌اند که نتیجه آن سرد شدن از یکدیگر است. از منظر تئوری سیستم‌ها جذب انرژی به همان میزان قبلی فقط باعث عقب افتادن سیستم از محیط و دیگر سیستم‌های پیرامونی خواهد شد. در یک رابطه هم، تکرار و روزمرگی باعث از دست دادن جایگاه و اهمیت آن رابطه در قلب دو یا چند نفر آن سیستم ارتباطی خواهد شد. به خودمان و روابطی که از دست داده‌ایم نگاه کنیم، چه‌قدر از آنها به دلیل «به‌روز نشدن» از بین رفته‌اند؟ احتمالا بسیاری از آنها. من شخصا بسیاری از دوستانم را فقط به همین دلیل از دست داده‌ام که روابط‌مان را رنگ جدیدی نزدیم. از هم نه، ولی از سطح رابطه میان خود خسته شده بودیم. حرف‌های‌مان تکراری بود، کارهای‌مان قابل پیش‌بینی شده بود و حس کنجکاوی‌مان را ارضا نمی‌کرد.

خلاصه آنکه برای از دست ندادن روابط دوست‌داشتنی‌مان سعی کنیم هر روز رنگ جدیدی به آنها بزنیم تا قابل پیش‌بینی نباشند.

فرض کنید در یک رابطه خاص، هر دو نفر سعی در به‌روز کردن روزانه رابطه داشته باشند؛ چقدر برای‌شان لذت‌بخش خواهد شد..

در این باره بیشتر خواهم نوشت...

از سری یادداشتهای من برای نشریه چشمه

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۰۳:۴۰
علی

جهادی برای نجات مدیریت جهادی

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ

ملال‌آور است؛ به جد عرض می‌کنم که ملال‌آور است. مطالعه مقالات و کتب مرتبط با مدیریت جهادی بسیار ملال‌آور است. وقتی بودجه‌های الکی برای چنین کارهایی در نظر گرفته می‌شود، دور از انتظار نیست که حتی فلان آقایی که آخر هنرمندی‌اش تالیف کتاب‌های تست متعدد باشد هم به طمع اُفتد و کتابی حول مدیریت جهادی بنویسد. محتوای کارش را که می‌دیدم چیزی جز کپی‌کاری و سیاه کردن صفحات با مزخرفات نبود.

اجازه بدهید حرف آخر را همین اول کار بگویم. برای بسیاری از افراد، جهاد آن است که قلم را به کناری گذاشته و در راستای اشاعه مدیریت جهادی چیزی ننویسند. باور کنید هم برای آنها بهتر است و هم برای مدیریت جهادی. جایی می‌خواندم که «بعضی‌ها حرف زدن بلد نیستند؛ و مع‌الاسف حرف نزدن هم بلد نیستند». برای همگان و بالاخص خود این افراد بهتر است که زبان در کام گرفته و سکوت پیشه کنند. در مقام انتشار کتاب و مقاله، چنین باید گفت که این افراد بهتر است قلم و کاغذ و وقت و بودجه مملکت را هدر نداده و بدانند که: «ای مگس! عرصه سیمرغ نه جولانگه توست...»؛ همان به که این افراد بروند کتاب تست‌شان را تالیف کنند یا اصلا هیچ‌کاری نکنند. البته خب همه اینها را گفتیم، ولی از واقعیت نباید چشم بپوشیم. چشم‌پوشی از بودجه‌های آنچنانی که گاهی برای این سَبک از کارها در نظر گرفته می‌شود آنچنان سخت است که نتیجه‌ای جز سَبُک‌کاری در پی نخواهد داشت.

پایان‌نامه مقطع ارشد من در مورد مدیریت جهادی بود؛ موضوع: «عقلانیت مدیریت جهادی». با ادبیات مدیریت جهادی در حد خوبی آشنا هستم. مقالات و کتاب‌های زیادی را در ارتباط با جهاد و مدیریت جهادی مطالعه کردم و می‌دانم در این وادی چه خبر است. مع‌الاسف از لحاظ تئوری وضعیت مدیریت جهادی بسیار از مدیریت اسلامی خراب‌تر و نا‌به‌سامان‌تر است. افراد حتی با مولفه‌های اولیه مدیریت جهادی هم آشنا نیستند. در بسیاری از مقالات مشاهده می‌شود که «مدیریت غیر متمرکز» به عنوان یکی از مولفه‌های اصلی مدیریت جهادی به شماره درمی‌آید. حالا طنز ماجرا اینجاست که در همین مقالات (یعنی در همه مقالات مدیریت جهادی) این نکته ذکر می‌شود که مهم‌ترین و بهترین الگوهای مدیریت جهادی را طی هشت سال دفاع مقدس شاهد بودیم. دفاع مقدس از جنس جنگ و مسائل نظامی بود. و هر فردی می‌داند که در همه جهان، مدیریت در عرصه‌های نظامی و به‌خصوص در شرایط جنگی کاملا متمرکز است. حالا شما ببینید دیگر!؛ در این مقالات از یک سو بیان می‌شود که بهترین الگوهای مدیریت جهادی در زمان جنگ بوده، و از آن سو در بخش نتایجِ همین به اصطلاح پژوهش‌ها غیر متمرکز بودن مدیریت یکی از مولفه‌های اصلی مدیریت جهادی است. حالا اصلا متمرکز بودن مدیریت یعنی چه؟ در ادبیات سازمان و مدیریت، اگر قدرت در اختیار چند نفر باشد و فقط آنها اجازه تصمیم‌گیری داشته باشند، می‌گوییم سبک مدیریت آنها متمرکز است. اما اگر اجازه تصمیم‌گیری حتی با نسبت‌های غیر مساوی به افراد متفاوت در بخش‌های مختلف سازمانی داده شود، می‌گوییم سبک مدیریت در سازمان غیر متمرکز است. اینکه کدام سبک بهتر است، به متغیرهای گوناگونی بستگی دارد. هیچکس نمی‌تواند مدعی شود «حتما» یک سبک خاص بهتر است. گاهی باید سازمان به صورت متمرکز اداره شود، و گاهی هم باید غیر متمرکز باشد. مثلا یکی از این متغیرها، سطح بلوغ کارکنان سازمان است. هر چه بلوغ کارکنان سازمان بالاتر باشد، بهتر است که مدیریت با تمرکز کمتری باشد. و اگر کارکنان سازمان هنوز به بلوغ کافی نرسیده باشند، توصیه می‌شود که سطح تمرکز در سازمان، بسیار بالا باشد. البته بلوغ کارکنان فقط یکی از مولفه‌های تاثیرگذار است. مولفه‌های زیادی در این موضوع دخیل هستند. عرصه فعالیت هم یکی دیگر از مولفه‌هاست. مثلا در عرصه نظامی و بالاخص در شرایط جنگی، توجه کمی به سطح بلوغ کارکنان می‌شود. در این شرایط سطح تمرکز همیشه بالاست. حالا شما ببینید دیگر؛ در بسیاری از مقالات، در همان اوائل بخش پیشینه موضوع یا مثلا مقدمه، گفته می‌شود که سابقه مدیریت جهادی به هشت سال دفاع مقدس برمی‌گردد و از آن سو هم نتیجه می‌گیرند که مدیریت جهادی حتما غیرمتمرکز است. مرغ پخته از این تناقض اگر نخندد جای تعجب است.

یا مثلا در بسیاری از این مقالات اگر به جای عبارت مدیریت جهادی، عبارت مدیریت اسلامی به‌کار ببریم هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد و به ساختار مقاله هیچ آسیبی نمی‌رسد. خب این چه مقاله‌ایست که اگر عبارت اصلی آن را تغییر دهیم هیچ خللی به آن وارد نمی‌شود؟ این مقاله اگر نوشته نشود باور کنید بهتر است.

یکی دیگر از مجموعه کرامات دیگری که در این مقالات شاهد هستیم این است که به جز یک سری از توصیه‌های اخلاقی که از قضا توسط دیگر مکاتب مدیریتی هم رد نمی‌شوند، چیز خاصی مشاهده نمی‌کنیم. چند نفر از بزرگان (!) با هم جمع می‌شوند و یک مقاله در باب مدیریت جهادی به رشته تحریر در می‌آورند. نتایج این مقاله چیست؟ یک مدیر جهادی باید مودب باشد؛ یک مدیر جهادی باید دروغ نگوید؛ یک مدیر جهادی باید به کارکنان خود احترام بگذارد؛ یک مدیر جهادی نباید خلاف وعده خود عمل کند؛ یک مدیر جهادی... . آخ که دلم غش کرد برای مدیریت جهادی! یک استراحتی به خودتان بدهید بزرگان (!)! از فرط عمقی که به مقاله داده‌اید کمرمان شکست. مثلا در مکاتب غیر دینی و الحادی، توصیه می‌شود که مدیر دروغ بگوید؟ یا مثلا به کارکنان خود فحاشی کند؟ یا حرف بزند و به آن عمل نکند؟ اگر حتی یک سند بیاورید که در فلان مکتب به مدیر توصیه شده که یکی از این رفتارها را مرتکب شود، من اسمم را عوض می‌کنم. اما اگر من هم در دو مقطع کارشناسی و ارشد، مدیریت خوانده‌ام، باور کنید حتی یک بار هم ندیدم که فلان نظریه‌پرداز، چنین توصیه‌‌هایی ارائه دهد. خداییش اگر آن «ایمان به خدا» را از مقاله‌تان حذف کنیم، چه تفاوتی است میان مقاله شما در باب مدیریت جهادی، با مقالات در باب مدیریت‌های مثلا لیبرالی و مارکسیستی؟ چه تفاوتی است؟

کمی به خودتان بیایید بزرگان (!)؛ اگر بلد نیستید، ننویسید. باور کنید جهاد شما در ننوشتن شماست.

از سری یادداشتهای من برای نشریه چشمه

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۰
علی

نقدی بر نقد اقتصاد مقاومتی

يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ

در شماره‌های قبل نشریه متنی نگاشتم (اینجا بخوانید) با عنوان «نقدی بر اقتصاد مقاومتی»؛ و در این نوبت می‌خواهم همان نقد را نقد کنم. البته در همان متن هم وعده نگارش این یادداشت را داده بودم. در واقع شاید خواستم پیش‌دستی کنم. ابتدا از نگاه مخالفین، نقدی بر تئوری اقتصاد مقاومتی وارد کنم، و سپس از نگاه حامیان این تئوری، آن نقد را حلاجی نمایم.

در متن قبلی محور نقد روی دو گزاره اصلی می‌چرخید:

1- اقتصاد مقاومتی قرار است درون‌زا و برون‌گرا باشد؛

2- اقتصاد مقاومتی مبتنی بر نظام اقتصادی اسلام است.

بر اساس این دو گزاره اینگونه تحلیل کردیم که: «درون‌زایی و برون‌گرایی در اقتصاد مقاومتی ناظر بر مفهومی به نام دولت است. دولت هم محدود به مرزهای جغرافیایی است. اما اسلام یک دین است؛ و دین هیچ‌گاه به مرزهای جغرافیایی محدود نمی‌شود». و نتیجه گرفتیم که اقتصاد مقاومتی، اگر بر نظام اقتصادی اسلامی مبتنی باشد از یک تناقض درونی رنج می‌برد. و اجرا نشدن اقتصاد مقاومتی در دو دولت با دو دیدگاه متفاوت هم از همین‌روست.

اما در این یادداشت بر آن هستم که تحلیل بالا را نقد کنم. اجازه بدهید کمی به واقعیت آنچه که در جهان رخ می‌دهد نگاهی بیاندازیم. جمهوری اسلامی ایران یک حکومت است با مرزهای معین؛ در جهان دولت‌های دیگری وجود دارند با مرزهای معین؛ و طبق قوانین بین‌الملل به جز در شرایط خاص، این دولت‌ها حق دخالت در امور داخلی یکدیگر را ندارند. از آن سو اسلام هم دینی است که باید آن را اقامه کرد. خب پس ما از طرفی باید به اسلام پای‌بند بوده و برای اقامه آن تلاش کنیم، و از سوی دیگر باید محدودیت‌های خودمان را بشناسیم. ضمن اینکه دولت‌های دیگری هستند که با ما دشمنی دارند و سعی‌شان نابودی ما از هر طریق ممکن است؛ حال این راه می‌تواند نظامی، امنیتی – اطلاعاتی، فرهنگی و یا اقتصادی باشد. خلاصه آنکه ما مسلمانیم، محدودیت‌هایی داریم و نیز دشمنانی در کمین ما هستند. بنا به این دلایل، ما باید نظام اقتصادی خاصی داشته باشیم که در برابر ضربات اقتصادی خارجی از ما محافظت کند. بلی، اگر ما دشمن نداشتیم، محدود به مرزهای جغرافیایی نبودیم؛ یعنی مثلا یک کشور نبودیم، بلکه یه گروه ایمانیِ فرامرزی بودیم، نقدهای متن قبلی بر اقتصاد مقاومتی وارد بود. ولی الان این نقدها مورد قبول نیست.

ضمن اینکه «برون‌گرایی» مورد اشاره در اقتصاد مقاومتی فقط معطوف به استفاده اقتصادی از خارج نیست. بلکه برون‌گرایی می‌تواند به هر نوع اقدامی که موجب تقویت اقتصادی ما در بلند مدت شود اشاره داشته باشد. مثلا تاسیس گروه‌های سیاسی، اقتصادی یا فرهنگیِ هم‌فکر در کشورهای دیگر که به روش‌های مختلف و از طرق گوناگون مانع حرکات اقتصادی دشمن علیه ما شوند. مثلا حزب‌الله لبنان فقط یک کارکرد امنیتی یا نظامی ندارد. اقدامات چنین گروه‌هایی دشمن را به کنج رینگ برده و مانع از فزونی تحرکات اقتصادی آن علیه ما شود. یا مثلا امروزه که به لطف خدا، کشورهای عراق و سوریه تا حد زیادی از خطر سقوط در امان مانده‌اند، و دولت‌های آنها خود را مدیون حکومت جمهوری اسلامی می‌دانند، ایران می‌تواند در آن کشورها امتیازات اقتصادی زیادی به دست آورد. بالاخره احتمالا شرایط برای نفوذ اقتصادی ما در آن مناطق بیشتر است و بازرگانان ما نسبت به بازرگانان کشورهای دیگر دست بالاتری دارند. و فقط باید همت کنند و با تولید محصولات مرغوب، هم برای آنها رونق اقتصادی فراهم آورند، و هم با افزایش کشورها مشترک‌المنافع با ایران در حوزه اقتصادی، شرایط را برای حملات اقتصادی دشمنان سخت‌تر کنند.

پس اگر ما در بُعد برون‌گرایی درست حرکت کنیم، خودبه‌خود شرایط برای مانور در بُعد درون‌گرایی هم مهیا خواهد شد. یعنی با افزایش عمق استراتژیک ما در کشورهای دیگر، به تفسیری حیطه «درون‌گرایی» هم وسیع خواهد شد و افراد و جغرافیاهای بیشتری داخل دایره درون‌گرایی قرار خواهند گرفت. راحت‌تر بگویم؛ امروزه بسیاری از محصولاتِ تولیدیِ کشورهای غربی، در واقع در شرق دنیا تولید می‌شود، مثلا در سنگاپور، مالزی، هنگ‌کنگ، تایلند و.. . چرا که رسما این کشورها در حوزه «غرب سیاسی» معنا می‌شوند و وقتی از حوزه تمدنی غرب سخن می‌گوییم بسیاری از کشورهای شرقی را نیز شامل می‌شود. چرا که عمق استراتژیک غرب، تا شرق عالم گسترش یافته است. چرا ما نتوانیم این عمق استراتژیک را برای خود به وجود بیاوریم؟ مثلا چرا محصولات درجه یک ایرانی، با فناوری ایرانی و زیر نظر مهندس ایرانی، مثلا در امارات، عراق، سوریه، یمن، مصر، یا حتی ونزوئلا تولید نشوند؟ اگر اینگونه شود، عملا وسعت «درون‌گرایی» ما افزایش پیدا کرده است.

البته با این تذکر که ما قرار نیست سلطه امپریالیسمی ایجاد کنیم...

ما را سَری و سِرّی دگر باید...

از سری یادداشت های من برای نشریه چشمه

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۰
علی

ما «هواپیمای عمودپرواز» نیستیم

شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۱۶ ب.ظ

در یکی از شماره‌های قبل نشریه یادداشتی داشتم با عنوان «عقل و قلب؛ گفتاری در باب شکاف نخبگان-عامه در تمدن اسلامی»، که در آن چند نکته‌ای را حول شکافی بزرگ میان بزرگان و اندیشمندان تمدن مسلمانان با عامه امت بیان کردم: بزرگانی که به فکر آسمان بودند و مردمی که روی زمین می‌زیستند؛ با دردهایی سوای از هم، دغدغه‌هایی متفاوت و الگوهای اندیشه‌ای غیر همسان. در این نوبت قصد دارم تا مطالبی را در امتداد یادداشت قبلی با شما در میان بگذارم.

حضرت آیت‌الله جوادی آملی –حفظه ‌الله تعالی- در کتاب‌ها و مقالات متعددی با نقد توجه صرف تمدن غرب به حرکت افقی انسان بیان می‌دارند که انسان نه فقط برای زندگی مادی و خور و خواب به دنیا آمده؛ بلکه انسان خلق شده است تا به سوی خداوند بازگردد و به تعالی دست یابد. ایشان می‌گویند انسان یک موجود مادی نیست که با اتمام عمر دنیوی فانی ابدی باشد. پس توجه صرف به زندگیِ این جهانی و عدم پرداخت به بُعد روحانی انسان مساوی است با عدم ارائه پاسخ از سوی تمدن غرب به بخش مهم‌تر نیازهای انسان. به بیان ساده‌تر ایشان معقتدند که انسان دو نوع حرکت دارد: حرکت عمودی و حرکت افقی: حرکت عمودی یا روحانی عبارت است از تعالی معنوی انسان و تقرب به سوی خداوند، و حرکت افقی یا جسمانی برابر است با پیشرفت زندگی مادی و افزایش رفاه مادی. اما تمدن غرب به افزایش رفاه مادی توجه کرده و تعالی معنوی را از نظر دور داشته است.

همان‌طور که در یادداشت قبلی عنوان شد، یکی از دلایل زوال تمدن اسلامی عدم توجه اندیشمندان مسلمان به زندگی دنیوی مسلمین بود. البته قبل از ادامه بحث باید یادآور شوم که نه تمدن غرب به صورت کامل بعد روحانی را فراموش کرد و نه اندیشمندان مسلمان به صورت کامل توجه به ابعاد زندگی مادی را از یاد بردند. بلکه منظور آن است که در هر دو تمدن به صورت غیر عادلانه‌ای به یکی از ابعاد حرکت انسانی توجه شده است. هم تمدن غرب در بعضی زوایای خود به بعد معنوی انسان توجه کرده، و هم اندیشمندان مسلمان به زندگی مادی پرداخته‌اند. مثلا در میان اندیشمندان غربی نمی‌توان نظرات بزرگانی همچون کانت را از نظر دور داشت که خداوند، دین و نیاز انسان به آن دو را توسط عقل عملی اثبات کرده‌اند. یا در مثالی دیگر ماکس وبر که از اندیشمندان موثر در ساخت تمدن فعلی غرب است، در کتاب «اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری» تحلیل‌ خوبی را از تاثیر دین و نگاه آخرت‌گرایانه‌ی متقدمان نظام سرمایه‌داری ارائه می‌دهد. در تمدن مسلمین[1] نیز بزرگانی چون فارابی و شیخ‌الرئیس بی‌توجه به زندگی مادی نبوده‌اند. خواجه نصیرالدین طوسی به صورت عمیقی با سیاست درآمیخت و علاوه بر رام کردن وحشی‌های مغول، مقدمات سقوط حکومت ظالمانه عباسیان را فراهم نمود. و البته دیگرانی که در زمینه زندگی دنیوی و علوم آزمایشگاهی و تجربی قدم‌ها برداشته‌اند. پس وقتی بیان می‌شود تمدن غرب یک‌ بُعدی است و به تعالی معنوی توجه نمی‌کند یا وقتی مدعی می‌شویم که اندیشمندان مسلمان در آسمان سیر می‌کردند و کاری به زندگی مادی نداشتند، سخن از روی تساهل و تسامح گفته‌ایم. هر دوی این تمدن‌ها به ابعاد مختلف پرداخته‌اند. اما تمدن غرب تمرکز خویش و فرآیندهای نظام‌سازی‌اش را بر مبنای توجه به دنیا بنا کرده؛ اندیشمندان مسلمان نیز بسیار کمتر از آنچه که باید به زندگی مادی پرداخته‌اند و کمتر به سراغ ابزارهای حلال‌ مشکلات اجتماعی رفته‌اند.

برویم به سراغ تیتر: «ما هواپیمای عمودپرواز نیستیم». یعنی چه؟ حتما می‌دانید هواپیمای عمودپرواز چیست و چگونه کار می‌کند. هواپیماهای عادی برای پرواز، ابتدا باید یک مسیر مشخصی را روی زمین و به صورت «افقی» طی کنند، به یک سرعت مشخصی برسند و سپس از زمین کنده شده و پرواز کنند. اما این هواپیماها مشکلات زیادی را ایجاد می‌کردند؛ به خصوص در شرایط جنگی. از این رو متخصصین مربوطه دست به طراحی نوعی از هواپیما زدند که برای پرواز کردن (حرکت عمودی) نیازی به حرکت افقیِ روی زمین نداشت.

به نظر نگارنده، ما انسان‌ها شبیه هواپیماهای معمولی هستیم. هدف این هواپیماها پرواز است، اما برای پرواز نیازمند حرکت افقیِ روی زمین هستند. آنها مسیر روی زمین را طی نمی‌کنند که مسیری را روی زمین طی کرده باشند، آنها می‌خواهند پرواز کنند، ولی برای پرواز باید به سرعت مشخصی برسند. ما انسان‌ها هم در دنیا زندگی نمی‌کنیم و به معاش نمی‌پردازیم که فقط چند صباحی پر و خالی شویم. هدف ما والاتر از اینهاست. اما عموم مردم برای رسیدن به آن هدف نیازمند طی یک مسیر مشخص روی زمین‌اند. عمیقا باور دارم که «من لا معاش له، لا معاد له». «آسمان فرصت پرواز بلندی است، ولی.....قصه آن است چه اندازه کبوتر باشی» و یک کبوتر هم قبل از بزرگ شدن نمی‌تواند پرواز کند. او باید مدتی را بخورد و بیاماشد تا بال‌هایش برای پرواز بلند آماده شوند.

مراکز اندیشه‌ورز نظام‌سازی ما باید بدانند که هدف از ساخت تمدن اسلامی نه حرکت افقی، بلکه حرکت عمودی ماست. اما برای یک حرکت عمودیِ بلند و کبوتر شدن نیازمند آنیم که کمیتمان در حرکت افقی لنگ نزند. مردمی که با فقر و نداری و شرمندگی جلوی خانواده دست به گریبانند هیچ‌وقت نخواهند توانست به هدف تقرب به خداوند دست یابند.

زیاده‌گویی است اما؛ هواپیما هیچ‌گاه از حرکت افقی دست نمی‌کشد حتی زمانی که در اوج است!

کمربندها را محکم ببندید...

از سری یادداشتهای من برای نشریه چشمه


[1]. اصرار دارم از عبارت تمدن مسلمین استفاده کنم. قطعا تمدنی که ائمه هدی (ع) خانه‌نشین و زندانی و محصور باشند اما هر اراذلی بتواند ذیل عناوین پر طمطراقی مثل کلام و فلسفه و فقه و حکمت نظرات سبک خویش را ارائه دهد و مسلمین را از صراط مستقیم به انحراف کشاند یک تمدن اسلامی نیست. آن تمدن، تمدنی است که توسط مسلمانان بنا شده و لزوما ربطی به اسلام ندارد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۵:۱۶
علی

نقدی بر اقتصاد مقاومتی

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۱۴ ب.ظ

یکی از عوامل پیشرفت هر اندیشه‌ای نقدهایی است که بر آن وارد می‌شود. نقد می‌تواند همچون یک سیلی یا مانند یک سطل آب باشد که اندیشه را از توهم، تکرار بیهوده یا درجا زدن حفظ کند. یکی از انواع نقد هم نقد گفتمانی یا درون‌گروهی است. یعنی افرادی از داخل یک مجموعه فکری، مبانی اندیشه‌ای مکتب خودشان را نقد کنند. این نوع از نقد معمولا امتیازات خاص خود را دارد؛ یکی از امتیازات آن است که نه برای رد آن اندیشه، بلکه برای اعتلا و کمک به بالیدگی آن بیان می‌شود. ازاین‌رو می‌خواهم با بیان چند گزاره اولیه و ترکیب آنها مبانی نظری اقتصاد مقاومتی را وارسی کنم. البته به امید خدا در یادداشت ثانویه‌ای سعی بر آن خواهم داشت که برای موارد طرح شده در این وجیزه پاسخی مستدل ارائه کنم. در واقع اگر این متن نقد اقتصاد مقاومتی است، متن بعد نقدی بر نقد اقتصاد مقاومتی خواهد بود.

پس از یک مقدمه نسبتا طولانی برای یادداشتی کوتاه می‌خواهم وارد بحث اصلی شوم. پیشنهاد می‌کنم در ابتدا به دو گزاره زیر که از دل متن سیاست‌های کلان اقتصاد مقاومتی استخراج شده‌اند توجه کنیم:

1- اقتصاد مقاومتی قرار است درون‌زا و برون‌گرا باشد.

2- اقتصاد مقاومتی مبتنی بر نظام اقتصادی اسلام است.

علاوه بر این سه گزاره بیاید با هم مروری داشته باشیم بر مفهوم دولت. دولت چیست؟ دولت، نهادِ سیاسیِ مدعیِ اعمالِ زورِ انحصاریِ مشروعِ قلمرومند است. در این متن با «نهادِ سیاسیِ مدعیِ اعمالِ زورِ انحصاریِ مشروع» کاری ندارم. واژه «قلمرومند» توجهم را به سوی خود جلب کرده است. این واژه به ما می‌فهماند که یکی از ابعادی که دولت را از بقیه نهادهای سیاسی جدا می‌کند قلمرومندی و به عبارت دیگر محدود شدن به مرزهای جغرافیایی است. پس وجود مرزهای جغرافیایی که معمولا هم حین جنگ‌های باطل میان دو حکومت غیر الهی و باطل مشخص شده‌اند برای تعریف مفهوم دولت و تمییز آن از دیگر دولت‌ها اجباری است. بدون وجود چنین مفهومی، یعنی «قلمرومندی»، دولت معنایی ندارد. درون‌زایی و برون‌گراییِ مورد اشاره در اقتصاد مقاومتی (گزاره اول) هم از همین‌جا نشات می‌گیرد. یکی از فروض اقتصاد مقاومتی وجود دولت‌های مختلف است که البته ایرادی هم ندارد. ایراد از آنجا شروع می‌شود که به سراغ گزاره دوم برویم؛ «اقتصاد مقاومتی مبانی بر نظام اقتصادی اسلام است». به وضوح گزاره دوم با گزاره اول در تضاد است. گزاره اول، مفهوم دولت و به تبع آن، مفهوم قلمرومندی را به رسمیت می‌شناسد. اما اسلام چنین مفهومی را برنمی‌تابد و آن را از بیخ‌و‌بن رد می‌کند. اسلام محدود به مرزهای جغرافیایی نیست. اسلام از جنس اندیشه و احساس است. اسلام یک مکتب فلسفی نیست که فقط با اندیشه سروکار داشته باشد و یک ایدئولوژی هم نیست که فقط احساس را به تلاطم اندازد. اسلام هر دو را به چالش می‌کشد. هم اندیشه را و هم احساس را؛ و این هر دو ورای مرزهای جغرافیایی تعریف می‌شوند. اسلام دینِ پیامبری است که «رحمة للعالمین» یکی از القاب اوست. پس طبیعی است که دین او هم باید برای عالمیان باشد. نتیجه آنکه اسلام دینی است که ورای مرزهای جغرافیایی تعریف می‌شود. پس محدود کردن آن به دولت و گیر انداختن آن به وسیله مفهوم «قلمرومندی» کاملا اشتباه است. اما همان‌طور که دیدم اقتصاد مقاومتی که مدعی ابتناء بر نظام اقتصادی اسلام است، کاملا خود را در چهارچوب این مفهوم اسیر کرده و «دولت‌» و مفهوم «قلمرومندی» را به رسمیت شناخته است. این یکی از تضادهای نهفته در سیاست‌های کلان اقتصاد مقاومتی است؛ و البته تضاد مهمی است. شاید یکی از دلایل مهمی که تا به امروز و پس از ابلاغ، اقتصاد مقاومتی در دولت تفکر مختلف حاکم بر قوه مجریه کشور اجرایی نشده، همین تضاد درونی آن باشد. تضاد در مبانی اندیشه‌ای موجب قفل شدن در اجراست. چرا که وجود گزاره‌های متضاد زمینه را برای تفسیرهای گوناگون از یک متن واحد فراهم می‌کند. امروز شاهد هستیم که بعضی، اقتصاد مقاومتی را با بازار آزاد یکسان می‌دانند، بعضی دیگر آن را یک اقتصاد کاملا بسته فرض می‌کنند و دیگرانی نیز معتقدند تشابه احکام این سیاست‌ها با احکام اقتصادِ لیبرالی نزدیک به 80 درصد است. این طیف گسترده تفسیر از یک متن واحد می‌تواند نشان از تضادهای درونی در آن متن باشد که به هر کسی با هر تفکری این اجازه را می‌دهد که نظریات خود را بر آن متن تحمیل کند.

باید چاره‌ای اندیشید...

یادداشت من در نشریه چشمه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۶ ، ۱۷:۱۴
علی

قرار بود هر پایان‌نامه ارشد یکی از مشکلات مملکت را حل کند. قرار بود هر پایان‌نامه ارشد مسیر علمی هر دانشجو را مشخص کند. قرار بود از هر پایان‌نامه ارشد، علم بتابد. اما امروزه اینچنین نیست. و چرا اینچنین نیست؟ اجازه بدهید برای پاسخ به این سوال تجربه پایان‌نامه نویسی خودم را با شما درمیان بگذارم. شاید دردهای مشترکی با من داشته باشید.

یکی از دغدغه‌های ورودی‌های ارشد، همین بحث پایان‌نامه است. بسیاری فکر می‌کنند با چه غول بی‌شاخ و دمی باید کشتی بگیرند. حتی دیده شده که بعضی‌ها از تابستانِ قبل از شروع ترم اول به فکر آن هستند و موضوع انتخاب می‌کنند (خدا از چین موجوداتی نگذرد). اما واقعیت آن است که پایان‌نامه‌های ما نه دردی از کشور دوا می‌کند؛ نه مسیر علمی دانشجو را مشخص می‌کند و نه تابنده علم است. اما چرا؟ من به تازگی از پایان‌نامه مقطع ارشد دفاع کرده‌ام. با مشکلات پایان‌نامه نویسی آشنا هستم. این مشکلات، ریشه‌های گوناگونی دارند. بخشی از آنها به قوانین آموزشی برمی‌گردند. بعضی دیگر ریشه در فرهنگ پایان‌نامه نویسی دارند، و بعضی دیگر هم ناشی از سیاست‌گذاری‌های کلان علم و فناوری کشور است. هر کدام از این مسائل، خود نیازمند یک رساله دکتری است. در این یادداشت کوتاه قطعا من نمی‌توانم همه آنها را بررسی کنم. حتی یکی از آنها را هم به صورت عمیق قابل ریشه‌یابی در این وجیزه نیست. اما ترجیح می‌دهم به جای جوالدوز زدن به دیگران، یک سوزن به خود ما دانشجویان بزنم.

در باب پایان‌نامه‌نویسی، رسم است که دانشجویان ترم‌های پایین‌تر از سابقه‌دارها سوال بپرسند، راهنمایی بخواهند، کمک بگیرند و خلاصه از روش آنها در «بهتر» طی نمودن این راه درس‌ها بیاموزند. یادم هست که در قریب به اتفاق موارد، زمانی که با دانشجوهای ترم‌های بالاتر به گپ می‌نشستیم، ما را از انجام و ارائه یک پایان‌نامه خوب باز می‌داشتند. «کی پایان‌نامه تو رو میخونه آخه؟»، «جز استخراج مقاله هیچ سودی نداره برات»، «وقتتو الکی هدر ندی‌ها، حتی استاد راهنماتم به کارِت نگاه نمیندازه»، «فقط سریع تمومش کن» و جملات دلسرد کننده دیگری که از آن دانشجوی با انگیزه‌ی ابتدای ترم اول، یک فرد بی‌اعتنا به پایان‌نامه می‌ساخت. فرهنگِ «میان‌دانشجویی» پایان‌نامه‌نویسی ما همینقدر بی‌خود و مسخره است. به‌جای آنکه همدیگر را تشویق به انجام بهتر کار کنیم، که حتی اگر از دل آن نفعی برای کشور بیرون نمی‌آید، حداقل منِ دانشجو، در کمترین حالت، روش انجام یک تحقیق را به درستی آموزش ببینم، اقدام به تخریب امید و گرمیِ دل همدیگر می‌کنیم. و این فرآیند تا جایی که من می‌دانم سال‌هاست (بیش از دو دهه) که در دانشگاه‌ها جاری است. نتیجه چنین امری همین پایان‌نامه‌هایی است که مشاهده می‌کنیم. دانشجو برای شاید دومین تحقیق مهم زندگی خودش، ارزشی قائل نیست. البته قطعا دانشجوی ترم بالاتر، قصد خیرخواهی دارد. او می‌داند که برای نظام آموزشی کشور، پایان‌نامه ارشد هیچ ارزشی ندارد جز استخراج یک یا دو مقاله که صد البته خود آن مقاله هم هیچ اثر واقعی و ارزشمندی ندارد جز برای کسی غیر از دانشجویی که زحمت انجام کار بر روی دوش اوست. ولی واقعیت آن است که در بلندمدت این پایان‌نامه‌ها حداقل می‌تواند مسیر علمی دانشجو را مشخص کند، می‌تواند حداقل روش تحقیق را به دانشجو آموزش دهد، و حداقل می‌تواند به دانشجو هویت دهد تا در آینده خود او، شخص مفیدی به حال کشور باشد. یادم هست در گروه کلاسی‌مان در تلگرام صحبت می‌کردیم که یکی از دوستان در باب پایان‌نامه فرمود: «بابا یه سفره‌ای است که پهن شده و همه استفاده می‌کنند. تنها وظیفه ما اینه که سریع‌تر تمومش کنیم» و البته آن حرف اصلی را به نظرم در گلو باقی گذاشت و بیان نکرد که از دل این مطالب چه سودی نصیب چه کسانی می‌شود.

حرف این است که با این فرهنگ ما به جایی نخواهیم رسید. حرف دانشجوی ترم بالاتر چون با سطح بالاتری از «خودمانی‌بودن» بیان می‌شود موثرتر است نسبت به آن استاد دلسوزی که سعی در تهییج دانشجو برای انجام کار با بالاترین کیفیت ممکن دارد.

خلاصه آنکه اگر از دل دانشگاه ما و پایان‌نامه‌های دانشگاهی ما، خروجی درخور و مناسب کشور نداریم، یکی از دلایل آن همین فرهنگ میان‌دانشجوییِ بین‌نسلی ماست که به صورت سینه به سینه و نسل به نسل میان ما منتقل شده و ارزش پایان‌نامه را فرو می‌کاهد. حال فرهنگ پایان‌نامه‌نویسی‌مان خوب نیست، چون حال دانشگاه‌مان خوب نیست و حال دانشگاه‌مان خوب نمی‌شود مگر آنکه حال فرهنگ تحقیقمان به صورت اعم و حال فرهنگ پایان‌نامه‌نویسی‌مان به صورت اخص بهبود یابد.

از سری یادداشتهای من برای نشریه چشمه

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۰۳:۱۷
علی

معجزات انبیاء و تکامل فهم بشر

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۰ ق.ظ

انبیاء الهی اصولا برای پیشرفت و تکامل فهم بشر آمده‌اند. این ادعا را در تعالیم انبیاء در دشمنان انبیاء و حتی در معجزات انبیا‌ء می‌توان ردگیری کرد. بله حتی در معجزات انبیاء هم این امر کاملا قابل ردیابی و ردگیری است. اجازه بدهید مروری کوتاه بر معجزات و رفتارهای مومنین زمان هر نبی انجام دهیم و سپس نتیجه‌گیری کنیم. البته لازم به تکرار است که در اینجا فقط به رفتارهای مومنین توجه می‌شود و نه کفار و دشمنان انبیاء.

پیامبران اولوالعزم 5 نفرند که به ترتیب عبارتند از: حضرات نوح (ع)، ابراهیم (ع)، موسی (ع)، عیسی (ع) و حضرت محمد (ص). معجزات این پیامبران چه بوده است؟ در قرآن برای حضرت نوح (ع) معجزه‌ای ذکر نشده است. ساخت کشتی که معجزه تلقی نمی‌شود، طوفان و سیل نیز معجزه نبود، بلکه عذاب الهی بود. معجزات الزاما برای هدایت هستند، ولی عذاب زمانی نازل می‌شود که کار از کار گذشته باشد. خلاصه آنکه اولین پیامبر اولوالعزم معجزه‌ای نداشت.

دومین پیامبر از سلسله پیامبران اولوالعزم، حضرت ابراهیم خلیل‌الرحمان (ع) بود. ایشن معجزات زیادی داشتند. اما نکته جالب آن است که هیچکدام از این معجزات توسط مومنین زمان ایشان نبود، بلکه یا از طرف کفار بود یا از طرف شخص حضرت ابراهیم (ع). ایشان برای آرامش قلبی خود، از خداوند تقاضای جلوه‌ای از زنده شدن مردگان را داشتند. خداوند هم البته این درخواست را اجابت کردند.

راستش را بخواهید، زندگی مومنین در عصر حضرت موسی (ع) بیشتر شبیه هتل بود. واقعا آدم در می‌ماند. تشنه می‌شدند درخواست معجزه داشتند. گرسنه می‌شدند درخواست معجزه داشتند. جانشان در خطر بود درخواست معجزه داشتند و عجب آنکه همه این درخواست‌ها مورد قبول حضرت حق تعالی قرار می‌گرفتند. البته در آخر کار آنها درخواست رویت جسمانی خداوند را داشتند که البته در این مورد دیگر دست رد به سینه‌شان زده شد.

اما چهارمین پیامبر صاحب شریعت خداوند حضرت عیسی روح‌الله (ع) بودند. در زمان ایشان، خودشان درخواست معجزه نداشتند. البته نمی‌گویم معجزاتی نبود؛ معجزات زیادی در قرآن برای حضرت عیسی (ع) نقل شده است. ولی درخواست این معجزات از جانب مومنین نبوده است.  یاران بزرگ و خاص ایشان ملقب به حواریون اما یکبار درخواست معجزه‌ داشتند. در آیات آخر سوره مبارکه مائده (آیات 112-115) ماجرای این درخواست و پاسخ خداوند نقل شده است که با هم مروری بر آن داشته باشیم: «إِذْ قَالَ الْحَوَارِیُّونَ یَا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ هَلْ یَسْتَطِیعُ رَبُّکَ أَنْ یُنَزِّلَ عَلَیْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ قَالَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ[1] (112) قَالُوا نُرِیدُ أَنْ نَأْکُلَ مِنْهَا وَتَطْمَئِنَّ قُلُوبُنَا وَنَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنَا وَنَکُونَ عَلَیْهَا مِنَ الشَّاهِدِینَ[2] (113) قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَیْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَکُونُ لَنَا عِیدًا لِأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآیَةً مِنْکَ وَارْزُقْنَا وَأَنْتَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ[3] (114) قَالَ اللَّهُ إِنِّی مُنَزِّلُهَا عَلَیْکُمْ فَمَنْ یَکْفُرْ بَعْدُ مِنْکُمْ فَإِنِّی أُعَذِّبُهُ عَذَابًا لَا أُعَذِّبُهُ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِینَ[4] (115)». همانطور که در این آیات می‌بینیم، هم نوع درخواست این معجزه از سوی حواریون و هم اصل درخواست به گونه‌ای بوده که گویا جای چنین درخواستی نبوده است. در واقع در آن زمان سطح بشر به میزانی رشد کرده بوده که حداقل مومنین و آن هم سطح اول مومنین نباید چنین درخواستی را مطرح می‌کردند. خداوند با توجه به حکمت و کرم خویش البته به این درخواست پاسخ مثبت داد، ولی در کنار این پاسخ مثبت، تهدید شدیدی هم روانه درخواست آنها کرد که اگر کسی به آن کافر شود به عذابی دچار خواهد شد که هیچکسی از عالمیان به آن دچار نشده‌اند.

در زمان نبی مکرم اسلام (ص) نیز هیچگونه درخواست معجزه‌ای از سوی مومنین ثبت نشده است.

در زمان اولین پیامبر اولوالعزم هیچ درخواستی نیست، در زمان دومین پیامبر، خود آن پیامبر درخواست معجزه برای اطمینان قبلی داشته است. در زمان سومین پیامبر معجزات درخواستی از سوی مومنین با زندگی آنان گره خورده است. در زمان چهارمین پیامبر، فقط یک بار درخواست معجزه توسط مومنین ثبت شده است که گرچه پاسخ مثبت می‌گیرد ولی عذابی سخت هم در صورت کفر به آن گوشزد می‌شود و در زمان آخرین پیامبر هیچ درخواست معجزه‌ای از سوی جامعه ایمانی ثبت نمی‌شود.

این یعنی پیشرفت و تکامل بشر؛ و این یعنی پایان نیاز بشر به ارسال وحی و کتاب جدید! البته بی‌نیازی به ارسال وحی جدید، یعنی همه آنچه که بشر نیازمند آن است نازل شده است و خود مردم باید پاسخ نیازهای خود را از دل آن کتاب استخراج کنند.

 


[1] . و [یاد کن] هنگامى را که حواریون گفتند اى عیسى پسر مریم آیا پروردگارت مى‏ تواند از آسمان خوانى براى ما فرود آورد [عیسى] گفت اگر ایمان دارید از خدا پروا دارید.

 

[2] . گفتند مى‏ خواهیم از آن بخوریم و دلهاى ما آرامش یابد و بدانیم که به ما راست گفته‏ اى و بر آن از گواهان باشیم

[3] . عیسى پسر مریم گفت بار الها پروردگارا از آسمان خوانى بر ما فرو فرست تا عیدى براى اول و آخر ما باشد و نشانه‏ اى از جانب تو و ما را روزى ده که تو بهترین روزى ‏دهندگانى

[4] . خدا فرمود من آن را بر شما فرو خواهم فرستاد و[لى] هر کس از شما پس از آن انکار ورزد وى را [چنان] عذابى کنم که هیچ یک از جهانیان را [آن چنان] عذاب نکرده باشم.

از سری یادداشتهای من برای نشریه چشمه

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۰
علی

خاطره خوابگاه

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ

وقتی اسم خوابگاه دانشجویی بیاید، معمولا کلماتی همچون شور، نشاط، شادی، دوران خوشی و یا مشکلات سلف، جدال‌های بی نهایت سیاسی، صحبت‌های در ظاهر شاد ولی پر از درد و غم به ذهن متبادر می‌شوند. خب خوابگاه همه اینها هست. اما می‌تواند کمی بیشتر هم باشد. در واقع دوران دانشجویی و بالاخص محیط خوابگاه دوران انسان‌سازی است. دانشگاه محل تربیت نیروهای جوان و زبده هست. خوابگاه نیز می‌تواند این اثر را ضریب ببخشد و اثر این تربیت را چندین برابر کند. اما خوابگاه باز هم می‌تواند بیشتر باشد. چیزی بیشتر از انسان سازی. در واقع خوابگاه می‌تواند حتی محلی برای نظریه‌پردازی هم باشد! خودم هم علامت تعجب در پایان جمله‌ قبلی گذاشتم، پس این حق را به شمای خواننده می‌دهم که هم‌الان چشمانتان از تعجب زیاد به یک دایره کامل تبدیل شده باشد!! ولی خب تجربه‌ای بود که برایم رخ داد. خب الان می‌پرسید دانشجویی که ساعت‌ها در راهروهای دانشگاه از این طبقه به آن طبقه می‌رفته است و سر کلاس درس حاضر می‌شده است و احیانا شاغل هم می‌باشد و باز هم احیانا متاهل، دیگر چه وقتی برای اندیشیدن حول اتفاقات خوابگاه دارد؟ در واقع اینطور به نظر می‌رسد که خوابگاه همانند اسمش فقط محلی است برای خواب و بیرون کردن خستگی روزانه با خواب شبانه! ولی نه، اینگونه هم نیست، می‌شود از اتفاقات کوچک درس‌های بزرگی گرفت. شاید تفکرات چند دقیقه‌ای قبل از خواب شبانگاهان این مجال را در اختیار من و شما قرار دهد.

در دنیا و در رشته مدیریت بسیار مرسوم است که دانشمندی، نظریه‌پردازی، دانشجویی به سراغ شرکت‌های مختلف، کارخانه‌های گوناگون و سازمان‌های دولتی و تجاری و خدماتی و صنعتی برود و با مشاهده رفتار روسا و مرئوسان، مدیران و کارکنان و ثبت رفتار آنها و نیز تفکر عمیق و برداشت از آنها نائل به فهم یک موضوع سازمانی شود و یا با انتزاع بعضی مفاهیم و ساخت‌دهی به آن اقدام به نظریه‌پردازی کند.

خب اگر این در یک کارخانه مثلا ماشین‌سازی و یا یک شرکت دولتی میسور است، چرا در کارخانه انسان‌سازی که منظورم همان خوابگاه دانشجویی است رخ ندهد؟ چه تبعدی دارد؟ چرا نشود؟ حتما می‌شود. برای نگارنده این سطور این اتفاق رخ داده است. شما که باهوش‌تر نیز هستید پس حتما می‌توانید. بیائید با هم این تجربه را مرور کنیم.

طی دوران کارشناسی من در شهر خودمان درس می‌خواندم پس نیازی به خوابگاه نداشتم. ولی برای مقطع کارشناسی ارشد در شهر تهران پذیرفته شدم و خب بالتبع نیازمند خوابگاه بودم. همان روزهای اولی که در خوابگاه کوی مستقر شدم یکی، دو لپ تاپ از بچه‌های خوابگاه گم شد که اینطور اوقات احتمال اول دزدی است. گویا لپ‌تاپ‌‌ها دزدیده شده بودند. خب اتفاق بدی بود و موجی از نگرانی را بین بچه‌های خوابگاه و بالاخص ورودی‌های جدیدی که تجربه زندگی خوابگاهی نداشتند ایجاد کرد. بعضی از مسئولین خوابگاه و یا دانشجویانی که تجربه بیشتری در زندگی خوابگاهی داشتند سعی داشتند با ارائه توصیه‌های لازم برای حفاظت از اموال به ورودی‌های جدید کمک کنند. جلسات رسمی و غیررسمی برگزار شد و تجربیات با بچه‌های جدید به اشتراک گذاشته می‌شد. یکی از این توصیه‌ها این بود که شب‌ها حتما درب اتاق را قفل کنید و بعد بخوابید. دلیلش هم این بود که ممکن است نیمه‌های شب افرادی که زیاد قابل اطمینان نیستند از حالت خواب‌آلودگی شما استفاده کرده وارد اتاق شوند و شما هم با این تصور که یکی از هم اتاقی‌ها وارد اتاق شده است بی‌اهمیت به باز و بسته شدن درب اتاق دوباره چشم بر چشم نهید و بخوابید و بشود آنچه که نباید...

خب توصیه معقولی بود. ولی از آنجایی که من هیچکدام از هم اتاقی‌هایم را نمی‌شناختم این سوال برایم ایجاد شده بود که چرا من باید به این افراد اعتماد کنم؟ البته قبل از ادامه مطلب عرض کنم که الان و بعد از گذشت نزدیک به 2 سال مثل چشمانم به هم اتاقی‌هایم اعتماد دارم ولی آن روزها آنان را نمی‌شناختم. واقعا برایم سوال شده بود. اگر من در اتاقی دیگر و با افرادی دیگر هم‌اتاق بودم، قطعا همین توصیه‌ها را باز هم می‌شنیدم و باید در برابر هم اتاقی‌های فعلی همه موارد ایمنی را رعایت می‌کردم؛ پس چرا الان باید به آنان اعتماد داشته باشم؟ این سوالی بود که هیچگاه کسی پاسخی برای آن نداشت.

در مواقع بیکاری این سوال ذهن مرا به خود مشغول می‌ساخت، تا اینکه در ابتدای ترم دوم یکی از هم‌کلاسی‌هایم از من موضوعی برای ارایه سرکلاس یکی از دروس خواست. از او چند دقیقه‌ای وقت خواستم تا کمی حول موضوعات مختلف فکر کنم. ناگهان موضوعی به ذهنم آمد؛ با قرار گرفتن در یک موقعیت خاص باید یک سری از الزامات را حتما رعایت کنیم، مثلا وقتی در خوابگاه با افرادی هم اتاقی می‌شویم الزاما باید تا حدی از اطمینان را به آنها داشته باشیم و البته برعکس برای اذیت نشدن حتی اگر دستمان کج باشد باید یک سری از الزامات را رعایت کنیم تا زندگی تلخی نداشته باشیم، مثلا از هم اتاقی‌ها چیزی ندزدیم! خب این مسائل را وقتی در ذهنم مرور کردم و سوالات مختلف دیگری به ذهنم آمدند و کمی موضوع را به سازمان تعمیم دادم به مفهومی رسیدم به نام «بصیرت شغلی»! به عنوان دانشجوی مدیریت تا آن روز این عبارت را در کتب مدیریت منابع انسانی ندیده بودم، با تنی چند از اساتید و افراد مطلع این بحث را در میان گذاشتم و اکثرا تائید کردند که در دنیا با این واژه کسی حرف خاصی نزده است یا اگر هم بحثی شده بسیار کم بوده است. همین امر باعث شد مطالعاتم را برای گسترش و تعمیق این مفهوم پیگیری کنم.

من در اینجا قصد توضیح مفهوم بصیرت شغلی را ندارم. هدف فقط این است که بگوئیم در کارخانه انسان‌سازی خوابگاه دانشجویی می‌توان از اتفاقات روزمره‌ای که به سادگی از کنارشان عبور می‌کنیم درس‌های بزرگی بگیریم...همین!

از سری یادداشت های من برای نشریه چشمه

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰
علی

همیشه و در هر تمدنی شکاف‌هایی میان نخبگان و عامه مردم ایجاد می‌شود که خب البته هم طبیعی است، هم عادی است و هم واجب است. نخبگان پیش‌قراولان هر تمدن هستند پس باید چند قدمی از عامه مردم جلوتر رفته و راه‌هایی که به سوی اهداف اجتماعی منتهی می‌شوند را شناسایی کرده تا بتوانند مردم خویش را بهتر هدایت کنند. اما در تمدن اسلامی دو عامل وجود دارند که این شکاف را بسیار عمیق می‌کنند. عامل اول ریشه در عقل و فلسفه دارد و عامل دوم ریشه در عرفان و قلب.

اما عامل اول که به عقل و فلسفه مربوط است، ریشه در یونان باستان دارد. فلسفه به معنای خاص آن از یونان وارد تمدن اسلامی شد. در یونان باستان و تمدن اسلامی متاسفانه مباحث فلسفی فقط حول مباحث عقل نظری شکل گرفت. عموما در هر دو تمدن، عقل عملی را به تصریح یا تلویح عقل فاسد می‌دانستند. البته این اشتباه خانمان‌سوز در تمدن اسلامی به مراتب بدتر بود. فلاسفه کمتر به بعد تاریخی و فرهنگی عقل نظر داشتند. به مباحث روز اجتماع و به قول خودمان به مباحث کف خیابان نمی‌پرداختند. و اصولا بحث حول این موارد را کاری عبث می‌دانستند. هر کسی که اندکی بضاعت علمی داشت، در اولین قدم به موضوع «وجود» می‌پرداخت و آنچنان در آن و حواشی آن غرق می‌شد که به طور کلی فراموش می‌کرد که ما «چرا سراغ علم می‌رویم». علم به خودی خود ارزشی ندارد. عالم بی‌عمل به چه ماند؟ به زنبور بی ‌عسل! البته فلسفه فلاسفه مسلمان یک پایه اندیشه‌ای قوی و مستحکم ایجاد کرد که تمدن امروزین غرب حتی خواب آن را هم نخواهد دید، ولی چه فایده که این پایه محکم و ساقه تنومند هیچ‌گاه به بار ننشست و در مقام هدایت امر اجتماعی کاری از پیش نبرد. علمای ما آنچنان در مباحث «عقل نظری» غوطه‌ور می‌شدند که «عقل عملی» را بالکل به ورطه فراموشی می‌سپردند. و اینگونه شد که یک قشر نخبگانی ایجاد شد که هیچ‌گاه با بدنه تمدن خویش ارتباط خوبی برقرار نکرد. البته هر فرد دانشمند در مقام یک فرد با بقیه افراد می‌توانست رابطه خوبی برقرار کند، این بستگی به اخلاق شخصی او داشت. اما در مقام یک هادی و هدایت‌گر طبقه‌ اندیشه‌ورز تمدن اسلامی هیچ‌گاه نتوانست وظیفه ذاتی خویش را بشناسد و به آن عمل کند. آنها در آسمان سیر می‌کردند و نه در زمین.

عامل دومی که باعث می‌شد نخبگان تمدن اسلامی از عموم مردم فاصله بگیرند مربوط به حوزه قلب است و عرفان. اندیشمندان ما عموما انسان‌های اهل تهذیب و سلوک بوده‌اند. در واقع آنها علاوه بر تفلسف به پاکی آینه قلب خویش بسیار اهمیت می‌دادند. اهل تهجد بودند و خود را از دنیا و ما فیها جدا می‌کردند. آنها نگاه به ابدیت داشتند و تقوا پیشه می‌کردند. و در این راه عموما بسیار موفق بودند. همین امر باعث می‌شد که درد مردم عادی روزگار خویش را متوجه نشوند. برای آنها تفاوت نداشت که شام «کباب» بخورند یا «نون و پنیر»، ولی برای مردم عادی بسیار متفاوت بود. بسیاری از آنها گر چه درد مردم داشتند اما درد مردم را نمی‌دانستند. در واقع مشکلات مردم از نظر آنها پوچ بود. مردم پی پوچی به خود زجر می‌دادند. از دید آنها مردم به دنیا تمایل داشتند که این اصلا خوب نبود. درد مردم دنیا بود، ولی از نظر نخبگان تمدن ما، این درد، کودکانه می‌نمود. آنها در آسمان‌ها سیر می‌کردند و خبر از دردهای زمینی نداشتند. درد مردم نان شب بود و درد آنها قضا نشدن نماز شب و بلکه بالاتر میزان حضور قلب در نماز. آنها بیشتر از آنکه با خاکیان مانوس باشند، همدم افلاکیان بودند و همین باعث می‌شد نگاه مردم عادی را درک نکنند و بدتر از آن مردم عادی نیز آنها را درک نمی‌کردند. گاهی حتی به دیوانگانی[1] می‌ماندند که مورد تمسخر مردم قرار می‌گرفتند. آنها پاک شده بودند و آینه قلبشان نور خداوند را ساطع می‌کرد. خاکیان آنها را درک نمی‌کردند، افلاکیان نیز درد مردم را «درد» نمی‌دانستند.

قلب و عقل در دست هم دادند تا میان نخبگان تمدن ما و عامه مردم، میان علوم ما و حوادث «کف خیابان» فاصله‌ای پرناشدنی ایجاد شود. پاکانی که به بحث وجود می‌پرداختند و مردمانی که کسی نبود تا درد آنها را بفهمد و چاره کند.

می‌گویند و درست هم می‌‌گویند مهم‌ترین ویژگی عصر خردمندی در غرب نوین، نه استقلال عقل از دین، که تحول درونی عقل بود. عقل در غرب نوین از آسمان تنزل یافت، خاکی شد و به عنصر زمان و مکان آلوده (!) گشت. عقلای امروز غرب هم در بُعد اندیشه با مردم و کف خیابان زندگی می‌کنند و هم اغلب عامل به همان رفتارهایی هستند  که مردم عادی انجام می‌دهند.

البته درست‌تر آن است که بزرگان هر قوم از نظر قلبی پاک باشند، اما در اندیشه‌ورزی به همان میزان که جانب عقل نظری را می‌گیرند هوای عقل عملی و عقل معاش را نیز داشته باشند. اینگونه آنها از مردم دور نخواهند شد، هم سعی در شناخت راه درست خواهند داشت و هم راه درست را، به درستی بازخواهند شناخت. عقلای غرب، سعی در شناخت راه درست دارند، اما راه درست را نمی‌توانند بشناسند چه آنکه اغلب «فیلسوفان بدکردار[2]»ی هستند که قدرت شناخت قلبی را به طور کامل از دست داده‌اند. آنها با مردم‌اند ولی قدرت شناخت ندارند. اما فیلسوفان ما گرچه قدرت شناخت راه درست را دارند اما با مردم نیستند و مردم را نمی‌فهمند.

نیازمند فیلسوفان و متالهان و اندیشمندانی هستیم که هر دو ویژگی را داشته باشند، قلبی پاک به همراه اندیشه‌ورزی در دو سطح عقل نظری و عقل عملی. به اینگونه فاصله طولانی میان نخبگان و عامه کم و کمتر خواهد شد. اما این اتفاق چگونه رخ خواهد داد؟ نمی‌دانم!

 


[1] .برگرفته از خطبه همام نهج‌‌‌البلاغه

[2] .برگرفته از کتاب «فیلسوفان بدکردار» از انتشارات امیرکبیر

 

از سری یادداشت های من برای نشریه چشمه
 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰
علی