ذهنیات یک فارغ‌التحصیل...!

فکر کردن را دوست دارم؛ به اشتراک گذاشتن تفکر را بیشتر...!

ذهنیات یک فارغ‌التحصیل...!

فکر کردن را دوست دارم؛ به اشتراک گذاشتن تفکر را بیشتر...!

ذهنیات یک فارغ‌التحصیل...!

بسم الله الرحمن الرحیم
زیاد حرف میزنم؛ البته با خودم، نه با دیگران!
گاهی، در کوچه، خیابان، اتوبوس، مترو و یا هر جای دیگری که بشود حرف زد با خودم حرف میزنم. گاهی بلند بلند با خودم حرف میزنم. گاهی خودم را جای سرمربی رئال مادرید میگذارم و گاهی جای فلان نماینده مجلس! گاهی استاد دانشگاه میشوم و گاهی یک بچه قرتی سوسول که باباش بهش پول تو جیبی کم داده مثلا جیره روزانه شو کرده 500 هزار تومن! خلاصه که خودم رو جای هر کسی میگذارم. گاهی رئیس جمهور میشوم و گاهی رهبر! گاهی هم البته همانند تماشاگری میشوم که تیمش سوراخ شده! خلاصه آنکه تا الان فکر کنم فقط جبرئیل امین نشدم! حتی خدا هم شدم..یعنی در این حد! با خودم حرف میزنم، مسائل رو از زوایای مختلف بررسی میکنم. خب طبیعیه که با همه کوتاهی قد ذهنمان گاهی خاطراتی به ذهنم می آید و گاهی هم مثل بعضیا خاطره میسازم. گاهی مخاطرات را درک میکنم و گاهی هم مطالب خاصی به ذهنم میرسد که همه آنها را اینجا مینویسم. این گاهی ها خیلی به گردنم حق دارند...!
شما هم گاهی خود را به جای دیگران بگذارید. بهتر درک خواهید کرد و بیشتر از زندگی استفاده میبرید. گاهی هم خود را به جای کسی بگذارید که برای بیان ذهنیاتش جایی بهتر از یک وبلاگ پیدا نکرده است...!
امیدوارم گاهی نه؛ خدا همیشه پشت و پناهتان باشد، که هست..!
اکانت من در توئیتر:
AliHasani1370@
من در تلگرام:
https://t.me/malhsn

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نسرین پناهی» ثبت شده است

کودکی هستم در شروع مسیر پیشرفت...

يكشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۲۵ ق.ظ

این روزها در حال انجام چه کاری هستم؟ خب خیلی کارها؛ برای کنکور دکتری میخونم، یه کتاب رو دارم جلو میبرم. دو تا مقاله هم هست. سربازم که هستم و روی زبان هم کار میکنم. ضمن اینکه نمیتونم تو فضای مجازی نباشم. از همه مهمتر میخوام کار تدریس رو هم شروع کنم ان شاءالله. در همین لحظات هم دارم بازی بارسلونا با یه تیم دیگه رو میبینم که نمیدونم اسمش چیه! اون تیمه یه موقعیت خیلی خطرناک داشت که البته گل نشد. دلم برای اون کودک طرفداری که نیم خیز شد تا گل تیم محبوبش رو ببینه ولی نشد هم سوخت. البته که تصویر تلویزیون چنین کودکی رو نشون نداد. ولی حدس میزنم چنین اتفاقی افتاده باشه. مع الوصف؛ چیزی که مهمه اینه که عین آهو تو گل گیر کردم و نمیدونم دقیقا باید چه خاکی تو سر دشمن بریزم. کار زیاد است، زمان کم است و همت نیز! لیکن باید کاری کرد. هر دفعه که فال حافظ میگیرم بهم میگه آینده ات کاملا به همتت بستگی داره ولی طائر قدس همراهته. همت ندارم ولی وجود طائر قدس رو تو زندگیم کاملا حس میکنم؛ برخلاف اون کودکی که طائر قدس همراهش نبود تا گل تیم محبوبش رو ببینه و من حدس میزنم آخر بازی با چشمی اشک بار به خاطر باخت تیمش ورزشگاه رو ترک کنه. ولی اگر بدونیم که حتی قهرمانی جهان هم مفت نمیارزه، به این نکته عمیق پی خواهیم برد که با نتیجه یه بازی تو لالیگا نمیشه قضاوت کرد که آیا طائر قدس همراه اون کودک هست یا خیر. از کجا معلوم شاید بعد از گریه هاش، باباش براش بلیت فیلمی که دوست داشت رو بخره که اگر تیمش میبرد این بلیت خریداری نمیشد.

در هر صورت من شادم و از شادی خود دلشادم. و نیز گور بابای دنیا و ما فیها...

فقط نمیفهمم چرا آبجی ستاره هر بار صدای منو میشنوه میگه اشتباه گرفتی! و نمیدونم چرا خودمو بهش معرفی نمیکنم. شاید میترسم که دوباره بهم بگم «به جا نمیارمت»...

الان بارسلونا یه موقعیت عالی داشت که گل نشد. پس شاید طائر قدس همراه کودک این یادداشت باشه...

یادمه نسرین پناهی 4 سال پیش بهم گفت که قبولی تو ارشد تازه اولین قدمه؛ پس من هنوز نوسفرم

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۲۵
علی

این روزها

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۱۴ ب.ظ

همیشه برام سوال بوده که چرا «آبجی ستاره» و «داداش روحان» و «نسرین» و «مهتا» و دیگران و مخصوصا سه نفر اول و مخصوصا نفر اول یعنی آبجی ستاره، اینقدر کمکم کردن تا پیشرفت کنم. مگر در من چه چیزی دیده بودند که بیش از دو سال برام وقت گذاشتند تا اولا خودم را باور کنم و ثانیا همت کنم تا بتونم قدمی از قدم بردارم و با مطالعه و تلاش و کوشش زندگی نکبتی قبلی رو رها کنم و وارد یک مرحله روشنتر و زیباتر بشم. همیشه برام سوال بوده و گویا هیچوقت هم جوابی براش پیدا نمیکنم. اصلا شما بگو که من سرشار از استعداد و توانایی و هوش و ذوق هستم. خب؛ چه ربطی به اونها داشت؟ چرا اون 4 نفر و چندین نفر دیگه، باید کمک میکردن تا کسی که هیچوقت از نزدیک ندیدنش پیشرفت کنه؟ و سوال مهمتر چرا وقتی که زمان محصول دادنم رسید، ترکم کردن. نسرین پناهی آخرین بار 14 شهریور 93 برام پیام گذاشت و بعد از اون دیگه هیچوقت ندیدمش. با مهتا هم آخرین بار شهریور 94 صحبت کردم. با آبجی ستاره هم آخرین بار 13 مهر 96 و داداش روحان هم..یادم نیست. شاید دی یا بهمن 96 بود که آخرین بار صداشو شنیدم. خیلی وقته گوشیشون خاموشه. جدی کجا هستند؟ اون همه برام وقت گذاشتند که ترکم کنند؟ واقعا چه نیازی بود؟ برای رضای خدا؟ باور نمیکنم.

چند روز پیش به آبجی ستاره تو تلگرام پیام دادم. بهم گفت «به جا نمیارمت». میفهمید دوستان؟ آبجی ستاره ای که از همه دنیا بیشتر دوستش داشتم، به من گفت به جا نمیارمت. اولش که باور نمیکردم ولی بعدش که سرگیجه ابتدایی از بین رفت، تازه انگار خاطرات سالهای 90 تا اواخر 92 برام زنده شد. ثانیه به ثانیه اش...

فعلا به کل دنیا بی اعتمادم...با هیچکسم میل سخن نیست، تا زمانی که نتونم تحلیل درستی از ماجرا داشته باشم وضع همین خواهد بود.

تا خدا چه بخواهد...

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۰:۱۴
علی

یاد دوستان

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۵۱ ق.ظ

میگن هر وقت که ناگهانی به یاد دوستی قدیمی‌ میفتی حتما آن دوست به یاد تو بوده. سخنی گفته شاید؛ به تو فکر‌ کرده شاید؛ و شایدهای دیگر.

نزدیک ساعت ۳ بامداد ۲۹ بهمن سال ۹۶, بدون هیچ دلیل خاصی یاد جانباز عزیز سال‌های دفاع مقدس افتادم؛ همو که در مهریماه دیدمش و با مصاحبه‌‌ای اوقات خوشی را برایم رقم زد: سرکار‌خانم دکتر ژانت آسریان.

چقدر بی‌معرفتم. همان‌طور که شاید بیش از یک سال است از نسرین و مهتا و راحله و دیگران خبری ندارم, هر بار که با روحان صحبت می‌کنم از خانم آسریان هم خبری نگرفته‌ام.

یادم باشد حتما جویای احوالش بشوم. 

هر‌کجا هست خدایا به سلامت دارش...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۵۱
علی

همین‌طوری نوشت (!)

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۲۳ ب.ظ

توییتر رو دی‌اکتیو کردم تا اطلاع ثانوے، تا بعد اتمام دوره آموزشی. میگن حذف میشه، ولی مهم نیست. توییتر هم شده فضایی برای خودنمایی بی‌سوادها مع‌الاسف. دوست داشتم خارج از فضای توییتر با چند نفرشون دوست بشم. یکی‌شون از قضا یک همکار عالی میشد برای موضوع جامعه‌شناسی سیاسی سازمان. اما خب مهم نیست. باری است که باید تنها به دوش بکشم. بعضیاشونم واقعا با معرفت بودن، ولی خب احتمالا دیگه نبینمشون. از این پس به چیزهای مهم‌تری فکر می‌کنم؛ به ستاره، روحان، نسرین و خاطرات‌شون؛ خاطرات‌شون، خاطرات‌شون...!

بیشتر اینجا خواهم بود. باید یاد بگیرم در عین رسمی‌نویسی، روان هم بنویسم؛ و این سخت است و نیازمند تمرین.

 

 

خاطرات‌شون...!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۲۳
علی

داستان تحول من: قسمت آخر

شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۰۵ ق.ظ

مقنعه‌اش کج بود، اخلاق هم نداشت. کاری را که می‌توانست در عرض 15 دقیقه انجام دهد، تقریبا به اندازه یک روز کاری کش داده بود. متصدی دایره دانش‌آموختگان پیام نور قم را می‌گویم. بعد از اعلام نتایج نهایی، و اتمام پروژه دوران کارشناسی، فورا به دنبال انجام امور فارغ‌التحصیلی‌ام رفتم. وقت نبود. روز 15 شهریور زمان ثبت نام بود و من باید تا آن روز همه کارهایم را انجام می‌دادم. امور اداری فارغ‌التحصیلی تقریبا سه روز تمام به طول انجامید.

افرادی که به طور مادرزاد نابینا هستند، هیچوقت لذت دیدن را درک نخواهند کرد. نمی‌دانم آن تیزر آموزشی تلویزیون را دیده‌اید یا نه. همان که پسر بالغی با دیدن عکس هر چیزی، نام آن را از پدرش می‌پرسد، دیگران فکر می‌کنند که او عقب افتاده است تا اینکه در پایان تیزر، همه متوجه می‌شوند که آن پسر برای اولین بار است که می‌تواند ببیند. شاید آن روزها هم من تازه عظمت محبت ستاره را درک می‌کردم. تا قبل از آن همانند همان پسر نابینا بودم.

هر کسی که می‌فهمید در دانشگاه تهران قبول شده‌ام نوع برخوردش با من تغییر می‌کرد. در جمع‌های خانوادگی، زمانی که دهان باز می‌کردم همه سراپا گوش می‌شدند، فامیل‌ها دیگر تفاوتی میان من و مسعود قائل نمی‌شدند. راستش تا آن روز فکر می‌کردم اگر وسط صحبت مسعود نمی‌پرند و سخنان مرا به طور دائم قطع می‌کنند، دلیلش این است که شاید من دارم مزخرف می‌گویم، یا بلد نیستم حرف بزنم. ولی آن روزها تازه متوجه می‌شدم که دلیلش تفاوت دانشگاه‌های ما بوده است. مسعود دانشجوی تهران بود و من دانشجوی پیام نور.

برگردیم به جملات اول همین بخش از داستان؛ مقنعه‌اش کج بود، اخلاق هم نداشت. کاری را که می‌توانست در عرض 15 دقیقه انجام دهد، تقریبا به اندازه یک روز کاری کش داده بود. متصدی دایره دانش‌آموختگان پیام نور قم را می‌گویم. به طور مدام تلفن کنار دستش زنگ می‌خورد و هر بار که گوشی زنگ می‌خورد او حتما جواب می‌داد. حداقل زمان صحبتش هم 2-3 دقیقه بود. اگر هم تلفن زنگ نمی‌خورد، خودش با فردی تماس می‌گرفت و دقایق زیادی را فرد پشت خط صحبت می‌کرد. کار من با آن خانم شاید در حالت حداکثری، 15 دقیقه طول می‌کشید. اما برای همان 15 دقیقه، 5 الی 6 ساعت مرا معطل نگه داشت. در اتاقش صندلی وجود نداشت تا روی آن بنشینم. لحن صدا کردنش هم..«آهای پسر!»؛ انگار که سر شالیز بود!

کارهایم که تمام شد، درخواست یک نامه برای دانشگاه جدید را داشتم. از آنجایی که مدرک موقت را 6 ماه بعد تحویل می‌دادند و مدرک اصلی را هم پس از اتمام خدمت سربازی؛ برای آنکه حین ثبت نام، با مشکلی مواجه نشوم باید نامه‌ای از دانشگاه قبلی با خود همراه می‌کردم. از آن خانم خواستم تا چنین نامه‌ای را آماده کند. از دانشگاهی که در آن قبول شده بودم پرسید:

-برای کدام دانشگاه نامه بزنم؟

-دانشگاه تهران!

-کدام دانشگاه تهران؟

-خود دانشگاه تهران

سرش را بالا آورد، کمی به صورتم نگاه کرد، اسمم را با اینکه شاید 10 بار پرسیده بود، نمی‌دانست. دوباره به صفحه مانیتور برگشت تا اسمم را ببیند. با اسم صدایم کرد:

-آقای حسنی عزیز، خود دانشگاه تهران قبول شدید؟

-بله!

مقنعه‌اش را مرتب کرد؛ سرفه‌ای کرد تا صدایش صاف شود. قبلا روی صندلی ولو شده بود، خودش را جمع و جور کرد و پرسید:

-میتونم بپرسم روزانه هستید یا شبانه؟

-روزانه قبول شدم!

-رتبه‌تون چند شد؟ (با صدایی نازک کرده و کمی با عشوه و ناز البته!)

-40 شدم!

-چه رشته‌ای؟ البته ببخشید که وقتتون رو می‌گیرم!

-خواهش می‌کنم؛ مدیریت دولتی با گرایش اسلامی قبول شدم.

-درود بر شما؛ چه امری داشتید؟

-هیچی خانم؛ درخواست یک نامه برای ثبت نام داشتم.

-الان براتون آماده می‌کنم؛ البته باید ببخشید که اینجا صندلی نداریم و سر پا خسته شدید.

-عیبی نداره، دیگه این نامه رو اگر لطف کنید رفع زحمت می‌کنم.

-نفرمایید، چه زحمتی؟ کار ما خدمت به شماست.

تغییر رفتار این خانم، اولین شوکی بود که به من وارد شد. هنوز باور نمی‌کردم که «برند دانشگاه تهران» چقدر در نگرش آدم‌ها تاثیر خواهد داشت. فکر می‌کردم فقط همان یک شخص باشد، ولی خب همان‌طور که گفتم همه اطرافیانم مشمول این تغییر بودند. نمی‌دانم خوب است یا بد، اما برای من که خوب بود. آن روزها بیشتر دلم هوای ستاره و روحان را می‌کرد، چون این احترامی که بین آشنایان و حتی غریبه‌ها تجربه می‌کردم، همه را مدیون آن دو بودم.

داستان تحول من اینجا به اتمام می‌رسد. البته برای من هنوز تمام نشده است. ولی آنچه را که می‌خواستم در وبلاگ بنویسم نوشتم. از این به بعد شاید روزهایی خاطراتم از ایام دانشگاه را بنویسم ولی ربطی به داستان تحولم ندارد.

من، دانشجوی پیام‌ نور واحد قم، به خواست خدا و کمک‌های ستاره و روحان تبدیل شده بودم به دانشجوی بهترین دانشگاه کشور. نفر دوم ورودی رشته مدیریت دولتی با گرایش اسلامی. و امروز هم در جایی هستم که وقتی به اساتید گفتم علاقه‌ای به ادامه تحصیل در مقطع دکتری ندارم، تقریبا همه اساتیدم معترض بودند. این خاطرات را بعدها شاید روایت کنم.

حرفی نیست دیگر؛ خدا را شکر...!

خدا به ستاره و روحان خیر دهد...!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۰۵
علی

داستان تحول من: روز پیروزی!

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۱۴ ق.ظ

همیشه دوست داشتم حامل خبرهای خوب و خوشحال کننده باشم. دیدن برق چشمان افراد و البته شنیده لرزش و شوق صدایشان وقتی که خبر خوبی را می‌شنوند یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های زندگی است که حتما همگی تجربه کردیم. از فردای روزی که انتخاب رشته کردم، منتظر بودم که روز اعلام نتایج برسد و خبر قبولی‌ام را به اطرافیان برسانم. نمی‌دانستم کجا قبول خواهم شد، اما می‌دانستم قطعا یکی از دانشگاه‌های خوب و مطرح کشور خواهد بود. پس حتما هم خودم و هم اطرافیانم خوشحال خواهیم شد. اما از این میان، بیشتر دوست داشتم چشمان ستاره را ببینم و صدایش را بشنوم چرا که اگر نبود، قطعا من چنین جایگاهی نداشتم. او بود که با کمک‌هایش، سخنان انگیزاننده‌اش و دلداری‌هایش پسرکی را از ته چاه بدبختی بیرون کشید و کمکش کرد تا بتواند اندکی طعم خوشبختی را بچشد.

طبق اعلام سازمان سنجش قرار بود صبح سوم شهریور 1393، نتایج نهایی را اعلام کنند. آرامش خاصی داشتم چرا که نتیجه هر چه می‌شد برای من عالی بود. ساعت حدود 2 بامداد بود. طبق تجربه قبلی، فکر کردم شاید زودتر از موعد نتایج را اعلام کنند، به همین دلیل قبل از آنکه بخوابم به سایت سازمان سنجش سر زدم. حدسم درست بود. نتایج را اعلام کرده بودند. تا آن لحظه هیچ اضطرابی نداشتم چرا که از نتیجه-هر آنچه که ممکن بود اتفاق بیفتد- راضی بودم. اما در آن لحظات استرسی عجیب تمام وجودم را فرا گرفت. به ستاره و روحانی فکر می‌کردم که بیشتر از یک ماه می‌شد که خبری ازشان نداشتم. همه آنچه که در 3 سال و نیم گذشته بین ما گذشته بود، در چند ثانیه از جلوی چشمانم عبور کرد. غوطه‌ور در همین افکار بودم و اصلا متوجه نشدم کی اطلاعات مورد نیاز سایت را وارد کردم؛ مانده بود فشردن «اینتر» آخر و صبر برای اجرای صفحه و رویت نتایج. کمی صبر کردم. چشمانم را بستم و کلیک کردم. شاید 30 ثانیه‌ای طول کشید تا توان دیدن نیجه را پیدا کنم. به خودم جرات دادم، چشمانم باز شد. فریادی که از عمق جانم بر میخاست را خفه کردم. (خب ساعت 2 نصفه شب بود و اهل منزل خواب بودند!)

خدای من! چه می‌دیدم؟

من، دانشجوی دانشگاه پیام‌نور واحد قم، آن هم با 4 ترم مشروطی و معدل کل 13.65؛ کجا قبول شده بودم؟ دانشگاه تهران، کدام انتخاب؟ انتخاب اول یعنی مدیریت دولتی با گرایش مدیریت اسلامی. هم‌الان که اینها را به یاد می‌آورم مو به تنم سیخ می‌شود. از حس خاطره گویی و داستان نویسی خارج شدم!

باورش سخت نبود؛ بلکه سخت شد. انگار همه حقارت‌های 5 سال گذشته را تحقیر کرده بودم. و خدا می‌داند که ستاره چه نقش بزرگی در این راه داشت. بله من دانشگاه تهران قبول شده بودم و البته دلم می‌خواست فریاد بزنم و داد بکشم، اما ساعت 2 نیمه شب بود! فقط توانستم به خواهران و برادرم پیامک بزنم و بهترین خبر عمرم تا آن لحظه را اطلاع بدهم. دو رکعت نماز شکر خواندم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم، نمی‌دانستم به پدر و مادرم چه بگویم. از خوشحالی ساکت مانده بودم، آنها هم البته خبر نداشتند که نتایج اعلام شده و سوالی نمی‌پرسیدند تا اینکه بالاخره مسعود (پسردایی‌ام) تماس گرفت و نتیجه را سوال کرد. بعد از قطع شدن تماس مادرم که گویا فهمیده بود خبری شده است، پرسید: «چیزی شده؟» و ....

راستش را بخواهید، طی چند روز گذشته چندین بار می‌خواستم این بخش را هم بنویسم، اما وقتی یادم می‌افتاد که ستاره اولین نفری نبود که خبر موفقیت مرا می‌شنید، به قدری اعصابم خورد می‌شد که حس و حال نوشتن را از دست می‌دادم. این بار هم حس نوشتن نداشتم ولی خب باید این بخش را هم تمام می‌کردم. خیلی خوب نتوانستم حس و حالم را بیان کنم و متن خوبی از آب درنیامد.

فقط این را بدانید که تا آخر عمر مدیون ستاره و ستاره و ستاره و روحان و نسرین و مهتا هستم؛ که اگر همه عمر را هم وقت بگذارم هیچگاه نخواهم توانست اندکی از محبتشان را جبران کنم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۴
علی

داستان تحول من: رتبه کنکور

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ق.ظ

اواخر خرداد 92 بود که ستاره از طرف نسرین پناهی به من وعده داده بود که اگر بتوانم کنکور کارشناسی ارشد را با یک رتبه خوب پشت سر بگذارم و در یک دانشگاه خوب پذیرفته شوم، کمکم خواهند کرد تا پذیرش یکی از دانشگاه‌های خوب استرالیا را برای ادامه تحصیل کسب کنم. البته یادم هست که اوایل پاییز 91 نسرین پناهی توصیه کرده بود که ابتدا ارشد را تمام کنم و سپس برای مقطع دکترا به خارج از کشور فکر کنم. البته واقعیت این است که امروز، به هیچ‌کدام فکر نمی‌کنم. راستش را بخواهید حتی انگیزه ادامه تحصیل در مقطع دکترا هم در من کم سو شده است. واقعا دلیلی نمی‌بینم که وقتم را صرف کنم و دکترا بخوانم. ماشاءالله آنچه که در مملکت زیاد است و همانند ریگ بیابان، در کف خیابان ریخته، افرادی هستند که لقب «دکتر» را یدک می‌کشند. در کف دانشگاه‌ها که وضع بدتر است و «پروفسور» است که از در و دیوار بالا می‌رود. ولی خب هیچ اثر اجتماعی ندارند و خود نیز به این امر معترفند. آن روز‌ها با خود خیال پردازی می‌کردم که درس خواهم خواند، رتبه تک رقمی کسب خواهم کرد، بورسیه می‌شوم و برای تحصیل به استرالیا سفر خواهم کرد. راستش را بخواهید بسیار در این اندیشه به سر می‌بردم که بعد از اتمام جلسه کنکور، ستاره همین خبر را به من خواهد گفت. ولی خب نشد که بشود. امروز هم علاقه‌ای ندارم که بشود. ترجیح می‌دهم در یک مرکز تحقیقاتی یا اداره و سازمانی به کار مشغول باشم تا ادامه تحصیل بدهم و «دکتری به جمع دیگر دکتراهای مملکت اسلامی-آریایی‌مان اضافه کنم».

چند سال پیش از تحصیل بدم می‌آمد، چون فکر می‌کردم نمی‌توانم از این راه فرد موفقی بشوم. امروز از تحصیل خوشم نمی‌آید چون فکر می‌کنم حتی اگر پروفسور بشوم هم سودی به حال ملک و مملکت نخواهم داشت چرا که دیگرانی که قبل از من پروفسور شده‌اند و به قولی به آخر خط رسیده‌اند هیچ اثری از خود برجای نگذاشته‌اند. شاید یکی از دلایلی هم که دوران ارشدم بیش از حد مجاز به طول انجامیده است همین ناامیدی از طی این طریق باشد.

به هر ترتیب، آن روزهای پر شور و حرارت قبل از کنکور گذشت. نوروز 93 شد و گذشت، اردیبهشت 93 که آمد، دلشوره نتیجه کنکور هم در دلم افتاد. گویا در دلم رخت می‌شستند. شرایط سختی بود واقعا. مخصوصا اینکه خانواده هم اصلا مرا باور نداشتند. حتی تا زمان اعلام نتایج هم خانواده باور نمی‌کردند که من رتبه‌ای بیاورم. طبق وعده سازمان سنجش قرار بود 15 اردیبهشت نتایج را اعلام کنند. به هر دلیلی این اعلام نتایج به روز 22 همان ماه موکول شد. اگر اشتباه نکنم بیست و سوم اردیبهشت با روز پدر مصادف بود. طبق عادت دیرین همه خانواده آن روز می‌خواستند به منزل ما بیایند و همین موضوع استرس مرا بیشتر می‌کرد. «اگر نتیجه نیارم؟»، «اگر قبول نشوم؟»، «اگر رتبه‌ای که خودم را راضی کند حاصل نشود؟»؛ »آن وقت چه خواهد شد؟ خانواده مسخره‌ام نمی‌کنند؟». همین فکر و خیالات اعصابم را ویران می‌کرد. زمان هم کند می‌گذشت و هم سریع! هم دلم می‌خواست هر چه زودتر نتیجه را بفهمم و هم دلم می‌خواست هیچوقت سایت سازمان سنجش باز نشود. حالت عجیب و حس غریبی داشتم. شاید حدود ساعت 5 عصر روز 21 اردیبهشت بود که زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد؛ مسعود (پسردایی‌ام) بود. رتبه‌ام را پرسید. با بی‌حوصلگی پاسخش را دادم که فردا موعد اعلام نتایج است. گفت لحظاتی پیش نتایج اعلام شده است. دست و پایم شل شد. گوش را قطع کردم. با دست‌پاچگی و استرس زیاد لپ‌تاپ را روشن کردم. توانی در بدن نداشتم. از طرفی کسی هم نبود که به جای من نتیجه را نگاه کند. شاید باورتان نشود، ولی هم‌الان که آن تجربه را به خاطر می‌آورم و می‌خواهم در قالب کلمات توصیفش کنم، شرایط آن روز کاملا برایم زنده شده است. همان لرزه و رعشه را در دستانم حس می‌کنم. به هر ترتیب وارد سایت سازمان سنجش شدم. موارد خواسته شده را وارد کردم و دکمه تایید را فشردم. به دلیل هجوم داوطلبان سرعت سایت کم شده بود. چند ثانیه‌ای طول کشید تا نتایج روی صفحه بیاید. چشمانم را بسته بودم. باز که کردم صفحه نیز کامل اجرا شده بود. رتبه‌ام؟ درست 40! نه کمتر و نه بیشتر!

حسی که داشتم را نمی‌توانم توصیف کنم. هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال بودم بابت اینکه با این رتبه قطعا در یکی از دانشگاه‌های خوب کشور پذیرفته خواهم شد. دیگر دانشجوی پیام نور نبودم. می‌دانستم که در خانواده و فامیل جایگاه به مراتب بهتری پیدا خواهم کرد. می‌دانستم در مقایسه با مسعود دیگر چیزی کم نخواهم داشت. خوشحال بودم بابت اینکه اگر افتخار خانواده نیستم، حداقل مایه شرمشان نیز نیستم. اما ناراحت بودم، چون برای رتبه زیر 10 تلاش کرده بودم. چرا که در رویاهایم رتبه 1 را جستجو می‌کردم. ناراحت بودم چون شرمنده روحان و ستاره و نسرین شده بودم.

یادم نمی‌رود قطره اشکی که از پلک‌هایم به روی گونه‌هایم لغزید و افتاد روی دکمه‌های صفحه کلید لپ‌تاپم! اشک خوشحالی و ناراحتی با هم تلفیق شده بود. واقعا هم خوشحال بودم و هم ناراحت. چند دقیقه‌ای و شاید 5 دقیقه‌ای همان‌طور به مانیتور زل زده بودم که دوباره زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد و دوباره مسعود بود. رتبه‌ام را با صدایی لرزان و آرام گفتم. مسعود جا خورد؛ انتظار داشت با شوق و شور فراوان رتبه‌ام را فریاد بزنم. اما با بی‌ذوقی تمام و با صدایی لرزان از پشت تلفن گفتم «40 آوردم». تعجب می‌کرد، می‌خندید، درشتی نثارم می‌‌کرد و دوباره می‌خندید. می‌گفت دوستانم رتبه 100 آورده‌اند و تو گویی می‌خواهند کل شهر را شیرینی بدهند. آن وقت توی دیوانه با رتبه 40 ناراحتی؟. او نمی‌توانست مرا درک کند. هیچکس نمی‌توانست مرا درک کند. در هر صورت مکالمه‌ام با مسعود را به اتمام رساندم. در خانه به اولین کسی که رتبه‌ام را گفتم، مادرم بود. باور نمی‌کرد. خدا را شکر کرد و تبریک گفت. هنوز باور نکرده بود، از صدایش می‌توانستم بفهمم. هر چه می‌‌گذشت مادرم بیشتر خبر را باور می‌کرد. شروع کرده بود به خاله‌ها و دایی‌هایم زنگ زدن و خبر را پخش کردن. واقعا آن لحظات اولیه، فکر می‌کرد شوخی می‌کنم. بعد از او به خواهرم گفتم. او هم باور نکرد، آنقدر باور نکرد که حتی به صورتم نگاه نکرد و فقط یک تبریک ساده حواله‌ام کرد. تعجب و بهت و حیرت اولیه آن دو به قدری بود که خودم هم برای دقایقی احساس کردم شاید اشتباهی شده و من افتضاح کرده‌‌ام. همین احساس باعث شد تا در دو پیامک جداگانه به ستاره و روحان اطلاع بدهم که رتبه خوبی کسب نکرده‌ام و با آنها برای همیشه خداحافظی کرده و حلالیت طلبیدم.

چند دقیقه‌ای گذشت، یکی دیگر از خواهرانم تماس گرفت. رتبه‌ام را پرسید. گفتم، باور نمی‌کرد، البته عدم باور او با بقیه فرق داشت. در خانواده فقط او بود که مرا به درس خواندن تشویق می‌کرد. باور نکردنش از جنس باور نکردن دیگران نبود. تفاوت می‌کرد. همین امر باعث شد یک مرتبه دیگر به سایت سر زده و رتبه‌ام را ببینم. واقعا 40 شده بودم. کم کم باور می‌کردم. نه فقط رتبه‌ام را، که خودم را نیز باور می‌کردم. فهمیدم که ستاره اشتباه نمی‌کرد، فهمیدم که «من هم می‌توانم».

آن روز گذشت؛ آن روزها گذشتند. امروز چه با حسرت به آن روزها نگاه می‌کنم. یادش بخیر...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۲
علی

داستان تحول من: سوال بی جواب

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۳۲ ق.ظ

شهریور 92 بود، مهری‌ماه تعطیل شده بود، پارک دانش تاسیس شده بود و خب انتظار هم داشتند که من مدیریت سایت را بر عهده بگیرم. به دلایل زیادی علاقه‌ای به این کا‌ر نداشتم و همین عدم علاقه نیز باعث شده بود تا فنون مدیریت یک وبسایت را نتوانم یاد بگیرم.

فعالیت در شبکه‌های مجازی تحت مدیریت ستاره و خانم مهری‌ماه مظفری، و هم‌صحبتی با بزرگان علم و دانش باعث شده بود من هم آرزوهای بزرگی در سر بپرورانم. دیگر شبیه گذشته خودم نبودم ولی شخصیت جدیدی هم پیدا نکرده بودم. راستش را بخواهید شاید هنوز هم این شخصیت را پیدا نکرده‌ام. دوستانم و مخصوصا ستاره شاید گاهی عصبانی هم می‌شدند و می‌شوند بابت رفتارهای سینوسی من! گاهی خوشحالم و گاهی عصبانی؛ گاهی امیدوار و گاهی ناامید؛ روزی قصد فتح دنیا را دارم و دیگر روز از زندگی سیر می‌شوم. این تغییر احساس روزانه و حتی ساعتی، هنوز هم گریبان مرا گرفته است. آن روزها، یعنی از شهریور تا بهمن 92 شاید اوج این رفتارهای پارادوکسیکال من بود. نمی‌دانم ستاره آن روزها را به یاد می‌آورد یا نه. ولی من ثانیه به ثانیه‌اش را از حفظم. روزهایی که ایام پوست انداختن من بود. من دانشجوی چهار ترم مشروطی پیام نور قم بودم با آرزوهای بزرگی که کم‌کم داشتن در مغز من شکل می‌گرفتند. هر گاه که کم می‌‌آوردم ستاره و روحان و گاهی نیز نسرین پناهی که از بهترین دوستان عمرم بودند ( و شاید باشند و شاید خواهند بود؛ نمی‌دانم!) و حتی مرا عضوی از خانواده خودشان می‌دانستند به فریادم می‌رسیدند. هنوز هم نمی‌دانم و هنوز هم بزرگ‌ترین سوالم دلیل و چرایی این همه مهر و محبت و توجه آنها به من است. گاهی فکر می‌کردم حتی خواهران خودم هم تحمل آن حجم از نق زدن‌ها و ناامیدی‌های مرا نداشتند ولی ستاره با محبت تمام که طعنه به محبت مادری می‌زد همه را ندید می‌گرفت. الان که به آن روزها و حرف‌هایم فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم که گاهی، بعضی از سخنان به مرزهای توهین نیز نزدیک می‌‌شدند. اما واقعا ستاره چرا دوست داشت که من پیشرفت کنم؟ باور کنید من هم هیچ جوابی برای این سوال ندارم. آن روزها و شاید بهتر باشد که بگویم آن شب‌ها مهم‌ترین سوال من از ستاره تقریبا همین سوال بود که چرا پیشرفت من، یعنی کسی که تا به حال حتی یک مرتبه هم از نزدیک ندیدنش برایشان مهم است. یادم هست ستاره پاسخ به این سوال را موکول می‌کرد به بعد از امتحان کنکور و می‌گفت اگر جوابش را الان بگویم به قدری شگفت زده خواهی شد که دیگر تمرکز لازم برای مطالعه را نخواهی داشت. من روزها می‌شمردم که چه زمانی 16 بهمن فرا خواهد رسید. اما این شمارش نه از برای امتحان بود؛ بلکه روزشماری می‌کردم تا بلکه شاید بتوانم جواب سوالم را از ستاره بشنوم. 15 بهمن شد و فقط ساعاتی تا شروع کنکور زمان باقی مانده بود. اما به دلیل بارش سنگین در کل کشور، کنکور به مدت یک هفته به تعویق افتاد. من از اینکه یک هفته دیگر باید استرس کنکور را تحمل کنم ناراحت نبودم. فقط از این بابت ناراحت بودم که یک هفته دیرتر پاسخ سوالم را می‌شنوم. بالاخره 23 بهمن فرا رسید. بعد از آنکه آخرین تست کنکور ارشد را زدم و احساس کردم دیگر کاری با برگه سوالات و پاسخنامه ندارم، به سمت خانه ندویدم، بلکه پرواز کردم تا شاید پاسخ سوالم را بگیرم. به خانه رسیدم و بدون فوت وقت، از طریق پیامک به ستاره گفتم که امتحان تمام شده است. البته انتظارم این بود که ستاره مثل هر وقت دیگری، شب‌ آنلاین شود و صحبت کنیم. اما خوشبختانه ستاره در کمتر از 5 دقیقه آنلاین شد. سلام کردم و فقط گفتم از امتحان به شدت راضی هستم و بدون آنکه منتظر پاسخ او باشم، یکبار دیگه سوال تکراری خودم را مطرح کردم. مشتاقانه منتظر پاسخ بودم که ستاره گفت: «اول درصدهایت را بگو». سریع حدس‌هایم را گفتم و دوباره سوالم را تکرار کردم. ستاره گفت صبر کن و سپس با فردی که نمی‌شناختمش تلفنی مشغول به صحبت شد. شاید 5 دقیقه‌ای صحبتشان طول کشید که گفت با فرد متخصصی در امور کنکور ارشد صحبت کردم. اگر درصد‌هایی که گفتی درست باشند، رتبه‌ات در بدترین حالت 20 خواهد بود. بدون توجه سوالم را تکرار کردم که گفت کلاس دارد و بعد از بازگشت به خانه حتما پاسخم را خواهد داد. تا شب منتظر ماندم، ثانیه‌ها را می‌شمردم. شب شد و روشن شدن چراغ اکانت یاهوی ستاره، امید را دل من روشن کرد تا شاید پاسخ سوالم را بگیرم. اما ستاره گفت امشب باید حتما برای پارک دانش پوسته جدید خریداری کنند و آن شب حدود دو ساعتی پوسته‌های مختلف را به من نشان داد تا بین آنها یکی را انتخاب کنم. انتخاب کردم و آن پوسته البته هیچگاه خریداری نشد! ستاره گفت فردا شب جایی هستم، دو شب دیگر پاسخ سوالت را خواهم گفت و من مجبور به صبری دو روزه شدم. البته دو روزی که بر 6 ماه گذشته افزوده می‌شدند. دو شب دیگر را صبر کردم، ثانیه‌ها را می‌شمردم. جمعه شب شد. از بعد نماز مغرب آنلاین بودم و منتظر ستاره. او نیز پس از مدتی آنلاین شد. سلام کردیم و باز تکرار سوال. جواب ستاره این بود «تا وکیلم نیاید سخن نخواهم گفت». و این جمله‌اش اینقدر مرا بهم ریخت که فقط خداحافظی کردم و گفتم دیگر با شما حرف نخواهم زد. اما فردا شب بعد از نماز مغرب باز هم آنلاین شدن و منتظر ستاره. دنیای بدون او را نمی‌توانستم تصور کنم. او نیز برخلاف شب‌های گذشته که معمولا حدود 8 شب آنلاین می‌شد، همان سر شب آمد و صحبت کردیم. مرا قانع کرد که تا روز اعلام نتایج اولیه صبر کنم. صبر کردم و صبر کردم و صبر کردم. روز اعلام نتایج شد، باز هم پاسخم را نداد و گفت باید تا زمانی که او می‌داند صبر کنم. الان حدود سه سال و یک ماه از روز کنکور می‌گذرد و هنوز هم زمان پاسخ به سوال من نرسیده است.

تقریبا از اواسط تعطیلات نوروز 93 بود که ستاره خیلی کم و کمتر در یاهو آنلاین می‌شد. اگر گاهی هم فرصتی دست می‌داد، فقط در حدود 10 الی 20 دقیقه می‌توانستیم با هم صحبت کنیم. نمی‌دانم چرا اما انگار ستاره طی یک پروژه از اواخر مرداد 92 تا آخر همان سال را برای همراهی با من خالی کرده بود. هر روز ساعاتی را برای روحیه دادن به من اختصاص می‌داد که البته واقعا هم کمک بزرگی بود. بعد از کنکور هم ساعات صحبت روزانه و هم تعداد روزهایی که در هفته آنلاین می‌شد کم و کمتر می‌شدند تا اینکه زمانی فرا رسید که هر دو یا سه ماه با هم صحبت می‌کردیم. و البته زمانی که تقریبا قطع رابطه کردیم...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۲
علی

داستان تحول من: نسرین پناهی

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۱۱ ق.ظ

تاریخش را به خاطر نمی‌آورم؛ تاریخ اولین صحبتم با نسرین پناهی را می‌گویم. اما حلاوت مصاحبت با یک فوق تخصص جراحی مغز و اعصاب را نیز هیچگاه فراموش نخواهم کرد. او بمب روحیه بود. هر لحظه سخن با او مرا از زندگی نکبت باری که داشتم رها می‌کرد. او واقعا روح امید را در من زنده کرد. البته حقیقت این است که حتی زمانی که او سخن نمی‌گفت و من صحبت می‌کردم هم امیدبخش بود. این اشخاص آنقدر بزرگ هستند که حتی یادآوری خاطرات مراوده با آنها هم بسیار شیرین است. نمی‌دانم شمای خواننده چنین حسی را تجربه کردید یا نه. اما خود را اندکی جای من بگذارید؛ فقط لحظاتی؛ «یک دانشجوی پیام نورِ واحد مرکز قم با سه ترم مشروطی در حال مراوده دوستانه با دانشمندی چون دکتر نسرین پناهی... ». درک می‌کنید؟ فکر نمی‌کنم. خودم هم هنوز باورم نمی‌شود؛ آنقدر باورم نمی‌شود که گاهی حتی در وجود چنین شخصی شک می‌کنم. گاهی حس می‌کنم شاید خود ستاره بوده و فقط برای انگیزش من با هویتی دیگر دست به چنین کاری می‌زده است. هر طور که باشد، حتی اگر دروغ باشد، به آن میزان حلاوت داشت که بخواهم با تمام وجود باورش کنم. یادش بخیر... اولین باری که با او هم سخن شدم از اهداف من صحبت کردیم و اهداف او؛ از دین من صحبت کردیم و از دین او؛ از تعریف موفقیت نزد او صحبت کردیم؛ از چرایی و چگونگی مهاجرت آنها با کشور آلمان و اینکه چرا پزشکی و تخصص مغز و اعصاب را انتخاب کرد سخن گفتیم؛ خلاصه از هر دری سخنی راندیم و چقدر هم امیدبخش و شور آفرین. فکر نمی‌کردم دیگر با او صحبت کنم اما فردا شبش نیز دوباره همان حلاوت و زیبایی را تجربه کردم.

روزهای زیادی نگذشت که او یک تجربه تلخ را پشت سر گذاشت. پدر و مادری مرزهای مشاجره لفظی را گذارنده و کارشان به دعوای فیزیکی کشیده می‌شود. پدر اتو را به سمت مادر پرتاب می‌کند که از بد حادثه با شدت تمام اتوی پرتاب شده توسط پدر به سوی مادر، به سر پسر خانواده برخورد می‌کند. آن را به بیمارستان می‌برند. پزشک کشیک آن شب همین نسرین خانم پناهی ما بود. متاسفانه اجل به پسرک داستان ما مهلت نداد و او زیر تیغ جراحی از دنیا رفت. نسرین که برای اولین بار مرگ بیمار خود را تجربه می‌کرد با ضربه روحی بدی مواجه شد و البته به دلیل مشکلی که با پروفسور سمیعی پیدا می‌کند ترجیح می‌دهد که موطن خود را عوض کند. او ژاپن را برای ادامه زندگی انتخاب کرد. با نقل مکان او، من دیگر کمتر می‌توانستم با او صحبت کنم. هر چند هیچکس، تاکید می‌کنم هیچکس جای او را برای من پر نمی‌کرد، اما اتفاقاتی افتاد که حداقل جای خالیش را کمتر حس می‌کردم. پاییز سال 91 بود و شب‌های اول محرم. ما با خانواده به پابوسی امام هشتم نائل شده بودیم. یادم هست که برای اولین در همین سفر با خود کتابی را همراه می‌کردم. کتاب اقتصاد کلان بود؛ برای کنکور سال بعد می‌خواندم. البته هنوز مطمئن نبودم که کنکور را شرکت خواهم کرد یا نه. اما با تشویق‌های ستاره و روحان و البته امیدی که نسرین پناهی در من زنده کرده بود قدم‌های اول را هر چند سست و لرزان، اما برداشتم. خانواده حتی به مخیله‌شان هم نمی‌رسید که من در حال پوست عوض کردن هستم. افرادی که تا آن روز و حتی تا به امروز هیچ‌گاه ندیده بودمشان مرا تشویق می‌کردند و نزدیکانم با نگاهی آلوده به تمسخر و استهزاء نگاهم می‌کردند. خودم هم باور نداشتم که می‌توانم. ستاره و نسرین در گذر زمان به من قبولاندند که من هم می‌توانم.

حدود ساعت 11 ظهر بود، روزش را فراموش کرده‌ام. روحان با من تماس گرفت و گفت پارک دانش (آخرین شبکه اجتماعی تحت مدیریت ستاره) به دلایلی موهوم بسته شد. باور نمی‌کردم. مهین اللهیاری، راحله علی‌پناه، پانته‌آ خانم که فامیلی‌شان را به خاطر نمی‌آورم و خانم مقدسی که اسم کوچکشان را فراموش کرده‌ام و بسیاری دیگر که هم‌سخن شدن با آنان واقعا افتخار بزرگی بود را دیگر نمی‌توانستم ببینم. یادم هست که سوالاتم را به بهترین وجه و نرم‌ترین زبان پاسخ می‌دادند. خانم دکتر کدخدایی و خانم میناسیان را یادم هست که چقدر دوست می‌داشتم. اما خب پارک دانش دیگر وجود خارجی نداشت!

شاید دو ماهی طول کشید تا دوست دیگری به نام مهری‌ماه مظفری مجموعه عظیم‌تری را به راه انداخت که نام خودش را نیز بر آن نهاده بود. آنجا با فردی آشنا شدم که شاید از نظر انگیزشی کمتر ولی از زاویه علمی بیشترین کمک را به من کرد. در بخش بعدش قطعا درباره او بیشتر خواهم گفت...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۱
علی

رسیده بودیم به نوروز سال 91؛ من با آریا، قانون، ستاره و روحان خداحافظی کرده بودم. دیگر ارتباطی با هیچکدام از بچه‌های آریا نداشتم. البته مشکلاتی نیز بود که خب به داستان ما ربطی ندارد. البته من از آریا به طور کامل دور نبودم. همچنان با اسامی ناشناس و مختلفی به آریا سر می‌زدم، ولی صحبتی نمی‌کردم. فقط چت‌ها را می‌خواندم و خب با خنده بچه‌ها من هم پشت میز کامپیوتر قهقهه سر می‌دادم. اما زمانی که برای آریا کنار گذاشته بودم بسیار کمتر شده بود. به همان اندازه نیز بیشتر به درس و مطالعه مشغول شده بودم. نتیجه این شد که بعد از سه ترم متوالی با معدل نسبتا خوبی ترم رو به اتمام رساندم. تقریبا تا اواخر خرداد هیچ صحبتی در آریا نداشتم. طی این مدت، چت روم قانون هم به فرد دیگری واگذار شد و ستاره ابتدا چت روم هما رو تاسیس کرد که بعد از یکی دو ماه آن هم تعطیل شد. البته ستاره بلافاصله یک شبکه مجازی محدود به اسم هما رو تاسیس کرد. من قبل از اینکه تو آریا دوباره خودم را معرفی کنم، در جامعه مجازی هما ثبت نام کردم. چند روزی آنجا با دوستان جدید صحبت می‌کردم. یادم هست که شبنم در عرض یکی دو روز به هویت واقعی من پی برد. ولی جز یکی دو بار با خود ستاره صحبتی نداشتم. البته ستاره کتمان می‌کند ولی دل من گواهی می‌دهد که او نیز مرا شناخته بود. بعد از چند روز فعالیت در هما، باز هم با همان اسم سابق با بچه‌های آریا صحبت کردم. اولین بار «مینا» و «هنگامه» بودند که احساس کردم باید با آنها صحبت کنم. این دو نفر بعد از ستاره و روحان و امیرعلی تقریبا محرم همه اسرار من بودند. بسیار هم کمکم می‌کردند. بعد از دو سه روز نیز، خودم را به ستاره معرفی کردم.

در واقع این بازگشت من، شروعی بود بر دوران گذار از یک زندگی نکبت‌بار به دورانی بهتر و مفیدتر. تقریبا یکی دو هفته بعد از بازگشتم (حالا انگار که بازگشت ترمیناتور بوده!!)، ستاره ابتدا پیشنهاد داد که به صورت مجازی زبان و یک سری از مقدمات هک و برنامه نویسی را بهم آموزش بده. چند جلسه‌ای پیش رفتیم ولی خب به دلایلی کنسل شد. زبان را البته اصلا شروع نکردیم. اما مدتی بعد، یعنی شاید کمتر از ده روز بعد ستاره یک شبکه مجازی جدید تاسیس کرد به نام مهرویلا. البته طی تابستان تا اواخر پاییز آن سال، شاید ده شبکه توسط ستاره تاسیس شد. به من می‌گفت که می‌خواهد یک شبکه کامل و بی‌نقص داشته باشد اما هر بار که کار برنامه‌ نویسی یک کیس تمام می‌شود و شروع به کار می‌کند، ستاره تازه متوجه یکی از عیوب آن می‌شود و به همین دلیل کار برنامه نویسی، نصب و گسترش آن را از اول شروع می‌کرد. اینطوری بگویم که یکی دو مرتبه‌ای شد که زمان شروع به کار یک مورد، تا تعطیلی آن کمتر از 48 ساعت طول می‌کشید. به هر حال، مهرویلا محیطی خیلی خوب و صمیمی داشت. اوایل محیط مهرویلا به شدت فان و تفریحی بود. یادم هست یک خانمی به اسم نسرین عضو شبکه شده بود. روزهای اول هیچوقت با ایشون هم کلام نشده بودم. از عکسی که گذاشته بود، اینطور برداشت می‌کردم که از این دخترهایی است که تا لنگ ظهر توی رخت خواب هستند و بعد از بیدار شدن، غذا می‌خورند و با رفقاشون تشریف می‌برند صفاسیتی و تا نیمه‌های شب به خوش‌گذرونی می‌پردازند. اما خب دچار اشتباه بودم. ایشان خانم دکتر نسرین پناهی بودند؛ یکی از شاگردان پروفسور سمیعی جراح معروف مغز و اعصاب دنیا!! خودشان هم یک جراح زبردست بودند البته.

تابستان 91 من همچنان در فکر این بودم که هر چه سریع‌تر درس را تمام کنم، سربازی را به اتمام برسانم و دنبال کار بگردم. اما خدای مهربان افرادی را سر راهم قرار داد که زندگی‌ام را کاملا دگرگون کردند. مهم‌ترین آنها قطعا همین خانم دکتر نسرین پناهی بود؛ البته بعد از ستاره و روحان....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۵ ، ۰۲:۰۸
علی