ذهنیات یک دانشجو...!

فکر کردن را دوست دارم؛ به اشتراک گذاشتن تفکر را بیشتر...!

ذهنیات یک دانشجو...!

فکر کردن را دوست دارم؛ به اشتراک گذاشتن تفکر را بیشتر...!

ذهنیات یک دانشجو...!

بسم الله الرحمن الرحیم
زیاد حرف میزنم؛ البته با خودم، نه با دیگران!
گاهی، در کوچه، خیابان، اتوبوس، مترو و یا هر جای دیگری که بشود حرف زد با خودم حرف میزنم. گاهی بلند بلند با خودم حرف میزنم. گاهی خودم را جای سرمربی رئال مادرید میگذارم و گاهی جای فلان نماینده مجلس! گاهی استاد دانشگاه میشوم و گاهی یک بچه قرتی سوسول که باباش بهش پول تو جیبی کم داده مثلا جیره روزانه شو کرده 500 هزار تومن! خلاصه که خودم رو جای هر کسی میگذارم. گاهی رئیس جمهور میشوم و گاهی رهبر! گاهی هم البته همانند تماشاگری میشوم که تیمش سوراخ شده! خلاصه آنکه تا الان فکر کنم فقط جبرئیل امین نشدم! حتی خدا هم شدم..یعنی در این حد! با خودم حرف میزنم، مسائل رو از زوایای مختلف بررسی میکنم. خب طبیعیه که با همه کوتاهی قد ذهنمان گاهی خاطراتی به ذهنم می آید و گاهی هم مثل بعضیا خاطره میسازم. گاهی مخاطرات را درک میکنم و گاهی هم مطالب خاصی به ذهنم میرسد که همه آنها را اینجا مینویسم. این گاهی ها خیلی به گردنم حق دارند...!
شما هم گاهی خود را به جای دیگران بگذارید. بهتر درک خواهید کرد و بیشتر از زندگی استفاده میبرید. گاهی هم خود را به جای کسی بگذارید که برای بیان ذهنیاتش جایی بهتر از یک وبلاگ پیدا نکرده است...!
امیدوارم گاهی نه؛ خدا همیشه پشت و پناهتان باشد، که هست..!
اکانت من در توئیتر:
AliHasani1370@

مصاحبه با خانم دکتر آسریان

يكشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۱۸ ق.ظ

از بین تمامی عزیزانی که از طریق ستاره و روحان باهاشون آشنا شدم؛ شاید هیچکدام به اندازه این خانم دکتر عزیز تو ذهنم نماندند. یادم هست زمان مصاحبه گاهی گریه میکردم و مصاحبه میکردم. توصیه میکنم حتما مصاحبه رو مطالعه بفرمایید.

این مصاحبه برای مجموعه پارک دانش انجام شد. همان زمان هم منتشر شد. اما خب سایت حذف شد، به همین دلیل تصمیم به بازنشر آن گرفتم.


 

حسنی: خودتان را معرفی میکنید؟
دکتر آسریان: من ژانت، یا به قول انگلیس زبان‌ها جانت آسریان هستم. چهل و هشت ساله، و متاهل؛ مادر دو دختر و پزشک متخصص مامایی
حسنی: در ایران به دنیا آمدید؟
دکتر آسریان: من متولد ارومیه هستم و در یک خانواده ارمنی به دنیا آمده‌ام. پدرم با بیماری سرطان استخوان از دنیا رفت و بعد از فوتشان هم با مادرم به تهران مهاجرت کردیم
حسنی: پدرتان ایرانی نبودند، درسته؟
دکتر آسریان: نه، پدرم هم از مسیحیان آشوری زبان بود، اما خودش را ایرانی میدانست. و همه عمرش را هم به خدمت برای مردم ارومیه و مهاباد و اشنویه گذاشت. پدر و مادرم هر دو پزشک بودند، مادرم پزشک عمومی بود، و پدرم  پزشک  متخصص قلب و عروق  
حسنی: الان خودتان مشغول چه کاری هستید؟ فقط به طبابت مشغولید؟
دکتر آسریان: من بیشتر وقتم را صرف تحقیق و پژوهش میکنم. و روزانه دو ساعت هم در مطبم بیماران را ویزیت میکنم
حسنی: تحقیق در چه موردی؟
دکتر آسریان: تمرکز من بر روی روش‌های کنترل و جلوگیری از سرایت  بیماری ایدز از مادر به جنین است. در این تحقیقات تیم‌های پزشکی دیگری هم از سراسر دنیا یافته‌های خودشان را در اختیار  هم قرار میدهند. با امید به اینکه روزی از انتقال ایدز به جنینی که مادرش آلوده به این ویروس بوده جلوگیری بشود
حسنی: چرا اصلا مادرانی که به این ویروس مبتلا هستند باردار میشوند؟ این یک جرم در حق جنین نیست؟
دکتر آسریان: این که باردار شدن مادری که از آلوده شدن خودش به ویروس آگاه هست جرم تلقی بشود اولین بار توسط کنگره کشور یونان مطرح شد و یونانی‌ها معتقد بودند که بارداری مادران مبتلا[به ویروس ایدز] باید جرم تلقی بشود. اما با پیگیری حقوقی که اتحادیه اروپا روی این موضوع داشت موفق شد که این قوانین را بردارد و از اجرای قوانین مشابه در اتحادیه جلوگیری کند.  از این نظر که خیلی از مادرها توسط خون آلوده انتقالی یا اعمال جراحی مبتلا شده بودند .و خیلی های دیگر هم  بعد از بارداری متوجه آلوده بودن خودشان به اچ آوی میشدند. HIV قابل درمان هست. اما  از آنجا که امروز تمرکز دنیای پزشکی روی درمان این بیماری قرار دارد تیم های پزشکی تحقیقات مستقلی را برای نجات جنین هایی که در رحم مادران آلوده قرار میگیرند، شروع کرده اند. این تحقیقات تا امروز نتایج خوبی هم داشته است
حسنی: یعنی این امید را به همه مردم جهان میدهید که به زودی شاهد به دنیا آمدن نوزادی که مبتلا به ایدز هست نباشند؟
دکتر آسریان: این امکان امروز هم تا حدودی مهیاست. در اکراین و چند کشور دیگر مادران مبتلا به ویروس، این امید را دارند که کودک آنها سالم به دنیا بیاد . اما تلاشها برای این هست که این امیدها به یقین تبدیل بشود و درصدهای پایینی که امکان به دنیا آوردن یک کودک  سالم هست، بالاتر برودتا جایی که قطعا بتوان گفت هیچ مادر مبتلا به ایدزی از بارداری منع نشود
حسنی: این درست است که پزشکان ایرانی دارویی را کشف کرده اند که ویروس ایدز را درمان میکند؟
دکتر آسریان: بله؛ دارویی به اسم آیمد این توان را دارد که با ویروس HIV مقابله کند. این دارو در مراحل آزمایش و گرفتن تاییدیه های سازمان های دارویی مخصوصا سازمان غذا و داروی ایالات متحده (FDA) قرار دارد.
حسنی: اگر تائید بشود، آیا اولین داروئی است که قابلیت درمان این ویروس را دارد؟
دکتر آسریان: صرفا با تایید یک دارو نمی‌شود بر روی نحوه عملکردش هم ارزش گذاشت. چون  HIVیک بیماری هست که به سرعت منتقل میشود .آیمد تنها برای مبتلایان به ایدز تهیه شده است و اگر سازنده های آیمد موفق به پیدا کردن واکسن این بیماری برای ریشه کن کردن آن بشوند قطعا اسم آنها در تاریخ علم پزشکی ثبت خواهد شد
حسنی: موافقید که برگردیم به سال های اول انقلاب و شروع جنگ 8 ساله؟
دکتر آسریان: بله، البته من ترجیح میدهم از آن سال ها به عنوان سالهای پر خاطره نام ببرم.
حسنی: شما زمانی که جنگ شروع شد کجا زندگی میکردید؟
دکتر آسریان: ما تهران بودیم؛ محله پامنار  
حسنی: پدرتان آن زمان در قید حیات بودند؟
دکتر آسریان: نه؛ پدرم در ارومیه فوت کرده بودند و طبق وصیتی که کردند، در زادگاهشان شهر هامالی‌یر ارمنستان خاک شدند. بعد از فوت پدرم به تهران مهاجرت کردیم، سالهایی بود که تازه جنگ  شروع شده بود.
حسنی: آن زمان شما چیکار میکردید؟ دانشجو بودید؟
دکتر آسریان: بله من همیشه سعی میکردم که پزشک نباشم، از پزشکی و از دیدن خون میترسیدم. اما با تشویق مادرم ترسم از بین رفت. بارها سر کالبد شکافی من را هم می‌بردند و بارها از حال میرفتم تا اینکه به این علم علاقمند شدم و چون علاقه زیادی به بچه ها داشتم رشته مامایی را انتخاب کردم.
حسنی: چه زمانی از ایران مهاجرت کردید؟
دکتر آسریان: بعد از ازدواجم؛ برای ادامه تحصیل به کانادا رفتم و از آنججا به لندن و بعد از 1 سال به هلند. و تا امروز هم ساکن کشور هلند هستم.
حسنی: بعد از اتمام جنگ یا قبل از آن؟
دکتر آسریان: ما قبل از جنگ هم رفت و آمد با اقوام پدرم که انگلستان و کانادا بودن داشتیم. این رفت و آمدها بعد از اینکه مادرم تصمیم گرفت خودش را به خرمشهر منتقل کند منتفی شد  و ما حدود 9 ماه قبل از اشغال خرمشهر آنجا ساکن بودیم، و تا آخر جنگ هم ایران موندیم  و حدودا 8 ما بعد از جنگ بود که  ایران را ترک کردیم
حسنی: چرا زمان جنگ از ایران نرفتید؟ در اروپا از نظر رفاهی خیلی شرایط بهتری داشتید.
دکتر آسریان: اقوام این اصرار را داشتند؛ مادرم موافقت نکرد ولی من را آزاد گذاشت که انتخاب کنم. از طرفی عمه و عموی من اصرار داشتند که پیش آنها بروم و به قول آنها خودم را اسیر دیوانگی های مادرم نکنم. تصمیم سختی بود؛ اما  یک بار برای همیشه پیش مادرم ماندم
حسنی: از اینکه مشکلی برایتان پیش بیاید نمی ترسیدید؟
دکتر آسریان: من از خیلی چیزها میترسیدم، مخصوصا از صدای آژیر قرمز وحشت داشتم و همه بدنم میلرزید. از دیدن مردمی که هراسان دنبال جان پناه میگشتند؛ از گرسنگی، از بروز قحطی، از کشته شدن و از خیلی چیزهایی که یک دختر جوان میترسد من هم میترسیدم. اما کسی که از کلی مرد هم مردانه تر رفتار میکرد مادرم بود. به من  مردم را نشان میداد و میگفت ما از این مردم هستیم زمانی که همه چیز آباد بود با این مردم میخندیدیم و شاد بودیم. و امروز که به کمک ما نیاز دارند اگر ترکشان کنیم  خیانت به انسانیت مرتکب شدیم. این صحبتهایش مرا مغرور میکرد و تا آخرین روز عمرش هم کنار مردم روستاهای خرمشهر ماند .
حسنی: شما تک فرزند بودید؟
دکتر آسریان: بله من تک دختر بودم و دلیل این که عموی من و عمه من اصرار داشتند که پیش آنها بروم همین بود
حسنی: مادرتان چرا اینقدر شجاع و نترس بودند؟ چه چیزی را باور داشتند که حتی جان تک فرزند خود را هم به خطر انداختند؟
دکتر آسریان: مادرم به انسانیت و به وجدان ایمان داشت. به من میگفت که فقط میتواند برای خودش تصمیم بگیردو تصمیم برای رفتن یا ماندن من را به خودم واگذار کرده بود. مادرم داستان ایوب (ع) را برایم تعریف میکرد. و میگفت نسلهای آینده  انسانیت ها را به یاد خواهند آورد ؛ فرارها و گریختن ها را هم به یاد میاورند. من بارها وسوسه شدم  که آنجا ،در آن شرایط نمانم. اوایل خیلی خواهش کردم و التماس کردم که:« برویم؛ این همه پزشک و این همه پرستار اینجا هستند، این کارها مردانه است؛ ببین، اینجا کلا 5 تا زن میبینی که من و شما اینجاییم؟» مادرم  فقط میگفت که میتواند برای خودش تصمیم بگیرد. حتی یک بار هم مقدمات رفتن من را مهیا کرد. اما هر کاری که میکردم آن جمله مادرم یادم نمیرفت که گفت: « آیندگان این روزها را به یاد میآورند». ماندم و امروز خوشحالم که آن روز تصمیم درستی گرفتم
حسنی: ولی خیلی ها رفتند، خیلی هایی که حتی نیمی از موقعیتی که در انتظار شما بود را هم نداشتند و هیچکس هم در مورد آنها بد فکر نمیکند.
دکتر آسریان: درسته؛ خیلی از مسیحیان ایرانی تبار ایران را ترک کردند. اما خیلی ها هم ماندند از جمله پدر آناهیتا [آوانسیان] که آن موقع در مناطق پایین شهر گازوییل و نفت بین مردم پخش میکردند. خانم آزناواریان که امروز در مجمع علمی هستند بارها از مادرم خواهش کردند که با آنها برویم. اما  من تصمیمم را گرفته بودم  و مادرم هم همینطور. من ماندم چون به آرمانی که مادرم در موردش حرف میزد اعتقاد پیدا کرده بودم
حسنی: ولی منظور من از «خیلی ها» فقط اقلیت های مذهبی نبودند، این را میگویم که سوء تفاهم نشود. مادرتان چه سالی شهید شدند؟
دکتر آسریان: در جریان اشغال شهر توسط یگان های عراقی، سال دقیقش را به خاطر ندارم   
حسنی: بعد از شهادت مادرتان شما باز هم ماندید ، مطمئنا  برای یک دختر خانم تنها  شرایط سختی بوده است. چه چیزی باعث شد که حتی بعد از شهادت مادرتان بمانید؟با اینکه مطمئنا فشار و اصرار اقوامتان خیلی بیشتر شده بود.
دکتر آسریان: درسته؛ بعد از اشغال شهر من یک بهیار کارورز بودم. هیچ کسی را هم نمیشناختم؛ آن روزها بدترین خاطراتی هستند که از خرمشهر دارم
حسنی: چه چیزی باعث شد بمانید؟یعنی چرا بعد از شهادت مادرتان نرفتید؟شاید شما دینتان را هم ادا کرده بودید.
دکتر آسریان: در شهری که اشغال شده بود همه یا اسیر شده بودند یا شهید، یا شبانه فرار کرده بودند و خانه و زندگیشان را رها کرده بودند. اوضاع غیر قابل وصفی در خرمشهر بود، من  نمیتوانستم از شهر خارج بشوم. نظامی های عراقی خانه به خانه در محله های خرمشهر میگشتن و به زن ها و حتی زن های حامله و دختر بچه های کوچک تجاوز میکردند. من خوب به خاطر دارم که آمدن یک سری افراد را که من هم بینشان بودم گرفتند. بیمارستانها، اکثرا یا آسیب دیده بود یا کلا تخریب شده بود. ما را بردند که سربازان مجروح عراقی را ببینیم؛ زمانی که سربازان مجروح  ما را دیدند انگار که دنیا را بهشان داده بودند. و حس شهوت در چشم هایشان به طرز ترسناکی  نمایان بود،  مخصوصا اینکه فرمانده های آنها هم  بر روی این موارد نظارتی نداشتند. یادم هست که یک آمپول  مخدر قوی  در دستم گرفته بودم که اگر  دستی بهم خورد، آمپول را فرو کنم درون گلوی خودم. آنها بعد از تحقیق، من و دو نفر دیگر  را که مسلمان نبودند جدا کرده و به صورت خیلی وحشیانه ای به پرستاران زن حمله و تجاوز کردند؛ اینقدر جیغ زدم که صدایم در نمیامد اما رها نمیکردندشان. دو تن از آن پرستارها خودشان را کشتند. من بعدها فهمیدم که آنها برای غارت و چپاول  و تجاوز، اجازه و اختیار تام داشتند. زمانی که من را به بیمارستان فرستادند  تا دارو بردارم. آنجا نیز هم همین وضع بود اما پرستاران زن با غیرت یا خودشان رو کشته بودند یا مخفی شده بودند. من دو نفرشان را در راه پله زیر زمین دیدم. میدانستم که چند دقیقه بعد آنها را پیدا میکنند. بین داروهایی که برداشته بودم که همراه سربازها برگردم، آمپول های ترامادول و دیازپام بود. با عجله ای  که دستام میلرزید برای هر دو نفرشان ترامادول تزریق کردم طوری که هر دو بیهوش شدند. سعی میکردم فکر کنند آنها مرده اند تا به آنها دست نزنند،  اما عده ای از سربازان بعثی به اجساد هم رحم نمیکردند. اما آن دو پرستار به خاطر ترامادولی که برایشان تزریق کرده بودم چشمانشان باز مانده بود. و یکی از آنها مقداری میلرزید. و سربازها وقتی پیدایشان کردند، فکر کردند که بیماری مسری دارند و نزدیکشان نشدند. جنایت های بعثی ها در خرمشهر تا مدت ها کابوس خواب های من بود
حسنی:  بعد از آن شما را کجا بردند ؟به اسارت؟
دکتر آسریان: من اسارت نرفتم؛ من و دوبهیار را برای معالجه چند تا از  افسران ارشد بردند. یکی از بهیارها به من گفت  که قصد دارد آن افسرها را بکشد. اما من از این فکرها نمیکردم ،چون نمیتوانستم کسی را غیر از خودم بکشم. افسران ارشد وحشیانه رفتار نمیکردند چون ترس داشتند. زخمشون شدید نبود ولی ما رو مجبور کردند که موهای سرشان را هم کوتاه کنیم. من تنها فکرم این بود که در پانسمان ها آنها را با داروهای مخدر بی حال و خواب آلوده کنم که امیال وحشیانه آنها فوران نکند. موفق هم شدم و ما از آنجا سالم درآمدیم. برای من جالب بود که در خیلی از آن گردان ها افراد ایرانی را میدیدم که بعد ها متوجه شدم از اعضای مجاهدین خلق و حزب توده بودند و در خیلی از عملیاتهای ارتش بعث عراق حضور داشتند. آنها عصبانی بودند و  در تجاوز و جنایت با هم رقابت میکردند. من زبان عربی را میدانستم، انگلیسی و آلمانی را هم بلد بودم چرا که از بچگی تعلیم دیده بودم. وقتی آنها با ما فارسی صحبت کردند و چشمان متعجب من را دیدند گفتند: « که تو ایرانی هستی ؟» یکی از بهیارها که با من بود بازوی من را فشار داد و گفت ما ایرانی هستیم. اما جوابش یک سیلی بود که لبش شکافت. دوباره گفتند تو ایرانی هستی؟ من  دلم میخواست به من هم یک سیلی میزد  تا درد آن بهیار را درک کنم. دستم را بردم عقب و زدم توی گوشش و گفتم: « من بهیار هستم». من هم یک سیلی محکم خورد. گفتند در اردوگاه اسرا، وقتی دادیم سربازها روزی 100 بار بهتان تجاوز کردند آدم میشوید. ما تا زمانی که خرمشهر اشغال بود در اردوگاه های ارتش بعث  مجبور به پرستاری بودیم. اما بهار سال 61 راهیچ وقت فراموش نمیکنم. روزی که  سراسیمه  گفتند: « هجوم الایرانیه». امیر صیاد [شیرازی] در خرمشهر حماسه ساز شد  
حسنی: بعد از آزادسازی خرمشهر، برخوردتان با اولین فرد ایرانی چگونه بود؟
دکتر آسریان: عملیات بیت المقدس خیلی عملیات گسترده ای بود. و انگار امیر صیاد و طراحای عملیات طوری نقشه آزاد سازی را کشیده بودند که حتی یک نفر بعثی هم نتواند فرار کند. اعضای سازمان مجاهدین و چریک ها و توده ای ها  اولین کسایی بودند که فرار کردند. همه اسرا و پزشکا و پرستاران را قصد داشتند که به بصره ببرند. و این را بارها، بین زمزمه هایشان شنیده بودم. اما امیر صیاد با طراحی عملیات بیت المقدس کاری کردند که بعثی ها کلی هم تجهیزات را رها کردند. یادمه از بغداد گفته بودند که خرمشهر را رها کنند و همه به پدافند بصره ملحق بشوند. چون  ارتشی ها چند ماه قبل هم طرف فکه، عملیات فتح المبین را  با موفقیت طراحی و اجرا کرده بودند. و بعثی ها از تکرار آن عملیات هم ترس داشتند. و همینطور هم شد اما در مراحلی هم سربازان ایرانی تلفات زیادی دادند تا خرمشهر را از بعثی ها پس بگیرند. من  زمانی که  در شهر ویران خرمشهر راه  میرفتم. فقط دلم میخواست امیر صیاد را ببینم. و به هر کسی هم که میرسیدم میگفتم فرمانده این عملیات چه کسی بودند؟ ملاقاتشان هم کردم . امیر صیاد لبخندی روی لب داشتند  و گفتند که دل امام شاد شد.
حسنی: وقتی مادرتان شهید شدند، شما پیششان بودید؟چگونه شهید شدند؟
دکتر آسریان: من آنجا نبودم، من حتی جنازه مادرم رو هم ندیدم؛ چون زیر چرخ تانک های بعثی فقط یادش برایم باقی ماند. خیلی تلاش کردم که پیکرش را پیدا کنم. اما هیچ وقت ندیدمش و بعد از یکی از همکارهایشان شنیدم که آن هم از روی کارت پزشکی که گردن مادرم بود شناساییشان کرده بود. ای کاش  بود و آزادی خرمشهر رو میدید.
حسنی: وقتی خبر شهادت مادر شهیدتان را شنیدید چه حسی داشتید؟پشیمان نبودید از اینکه ایران ماندید؟
دکتر آسریان: من  پشیمان نبودم از ماندنم، من  بیشتر به خودم امیدوار میشدم. من به دنبال این نبودم که جانم را نجات بدهم چون حرف مادرم یادم بود که میگفت: « اگر بترسی، اگر فرار کنی، با  ذلت میمیری». به او افتخار میکنم؛ به آرمان و اعتقادی که داشت
حسنی: شما خودتان هم جانباز هستید، آیا ممکن هست کمی در مورد خودتان صحبت کنید؟ اینکه کجا، چه زمانی و چگونه مجروح شدید؟
دکتر آسریان: جانباز آنهایی بودند که جانشان را کف دستانشان گرفتند و جنگیدند که من انگشت کوچک آنها هم نبودم. بعد از آزادی شهر بود که  داوطلبانه خواستم به شلمچه بروم. آنجا واقعا آلوده بود، آب و هوای منحصر به فردی هم داشت؛ آب و هوای شلمچه طوری بود و الان هم هست که انسان دچار آبسه ریه میشود، یعنی لبها از خشکی ترک میخورندو خون ریزی می کنند اما معده پر از آب میشود. بچه های ارتش و سپاه درآن آب و هوا  تمام شب را در کمین می ماندند. اگر خداوند دخیل نبود چه عاملی آنها را از مرگ نجات داد؟ آنجا دیگر شجاع شده بودم، خیلی ها را شناخته بودم و تصمیم داشتم دیگر همانجا بمانم. اما روزی که برای زایمان همسر یکی از افسران ایرانی به یک روستا رفته بودیم. آن روستا خیلی نزدیک به میدان مین بود؛ نزدیک همانجا هم  یک شتر  رفته بود آن وسط. و یک بچه هم کنارش بود و با فریاد چند تا بسیجی همونجا ایستاده بود و گریه میکرد. بسیجی ها سعی داشتند بچه را آرام کنند اما موفق نمیشدند، هر لحظه هم ممکن بود شتر روی مین برود و هر جفت آنها کشته بشوند. برایت میگویم از آن سرباز ارتشی که پوتین خودش را درآورد و رفت وسط  میدان مین! من از این صحنه ها در خرمشهر زیاد دیده بودم، اما این اولین بار بود که با همه وجودم حس کردم کسانی که اینجا هستند زندگیشان را واقعا به دست خدا سپردن. من دویدم که آن سرباز ارتشی را صدا کنم و بگویم: «بیا بهت باند بدم ببندی پات که بهتر بتونی راه بری». چند متر که دویدم دیگه چیزی را متوجه نشدم. تا وقتی که بعداٌ فهمیدم آن سرباز جلوتر از من روی مین رفته بود و ترکش هایش به سینه و کتف من برخورد کرده بود. همه فکر میکردند منم مردم چون خیلی نزدیک هم بودیم. اما انگار خدا او را نشان کرده بود و پارتی بازی کرد!
حسنی: نه فکر کنم خدا آیندگان را دوست داشت که شما را نگه داشت. الان آن ترکش ها را هنوز هم نگهشان داشتید؟
دکتر آسریان: بله چند تا عمل به اصرار همسرم انجام دادم که در یکی از آنها ترکشی که در کتفم بود خارج شد . پزشکی هم که آن را خارج کرد بهنوش مظفری بود. چند عمل دیگر هم انجام دادند که ترکش های سینه امم را خارج کنند اما چون ریسک عمل بالا بود با شکست روبرو شد. تا امروز هم ،نزدیک قلبم، گاهی فشارش به من گوشزد میکنهد که از کجا آمده ام
حسنی: شما فرمودید که دو  فرزند دارید، میتوانم بپرسم که چند سالشان هست و الان به چه کاری مشغول هستند؟ و اینکه آیا شما در مورد سختی هایی که در روزهای جنگ کشیدید برایشان صحبت میکنید یا خیر؟
دکتر آسریان: بله. آرمینه  20 سال و دیانا 18 سال دارد، هر دو هم قصد دارند پزشک بشوند. دختر بزرگم از یک سال پیش در کنار خانم مظفری  و با ایشان زندگی میکند و ازایشان یاد میگیرد. دختر کوچکم هم اینجا پیش خودم درس میخواند.
بله؛ گاهی وقتها  سوالاتی میپرسند. تلویزیون های اینجا هیچ برنامه ای از  آن دوران ندارند. اما گاهی وقتها از ماهواره که تصاویر یا مستنداتی نشان داده می‌شود هزاران سوال در ذهن دختر کوچکم شکل می‌گیرد. من هم تا جایی که بتوانم واقعیت های آن زمانها را برایش بازگو میکنم. اما دختر بزرگم را که مدتی هست نمیبینم، اما  خانم مظفری رو خاله صدا میزند و مطمئنم  از ایشان سوالاتش رادر مورد من و جنگ و انقلاب میپرسد
حسنی: چقدر توانستید آن شجاعتی را که شما در انتخاب مسیرتان، در زمان جنگ داشتید را به فرزندانتان منتقل کنید؟ اگه همان شرایط باز هم پیش بیاید به نظرشما، دخترانتان به صورت خاص و کلا دختران ایرانی به صورت عام، باز هم می‌توانند همان راهی را که شما رفتید را انتخاب کنند؟
دکتر آسریان: شرایط امروز با 30 سال پیش تفاوتهای زیادی دارد. امروز تکنولوژی و پدیده شهر سازی و  الکترونیک  طوری در دنیا حکومت میکند که احساس ها کمتر دیده میشوند. من تلاش کردم که دخترانم طوری فکر کنند که شایسته زن و دختر ایرانی باشد، من سعی نکردم چیزی را اجبار کنم. مثل مادرم که انتخاب را به من واگذار کرد من هم به دخترانم حق انتخاب دادم. و فقط سعی کردم آن اصالت و آن جایی را که ما بهش تعلق داریم را هیچ وقت از یاد نبرند. سعی کردم به آنها یاد بدهم که انسانها هر کجای دنیا باشند انسان هستند و بدون مرز و محدوده وطن میتواند همه دنیا باشد. و خوشحالم که  هر دو دخترم از همین سن،  چه در آمستردام چه در ایالات متحده،  در همه فعالیت های انساندوستانه و خیریه شرکت میکنند. گاهی وقتها که  کتابی یا مستندی از ایران میبینند، میپرسند که ایران امروز چگونه هست؟ ایران برای آنها یک رویاست. من به خاطر شرایط بدنی که دارم نتوانستم آنها را بیاورم که ایران و خرمشهر را ببینند. اما برای زندگی آینده؛ من چیزی نشنیده ام، چون  همه وقت این دو،یا با کتاب خواندن میگذرد یا  ورزش کردن، و فکر نمیکنم تا امروز به این مساله فکر کرده باشند.
حسنی: اگر ایرادی ندارد میخواهم یک مقدار بیشتر در مورد روحیات خودتان صحبت کنیم،اجازه میدهید؟
دکتر آسریان: بله  راحت باشید
حسنی: من با چند نفر از اعضای مجمع علمی مهریماه ارتباط دارم، آن افراد که هرکدامشان جایگاه علمی بسیار بالایی دارند به گونه ای از شما تعریف کردند که من تا به امروز ندیده بودم که یک نفر بدینگونه از فرد دیگری به بزرگی و عظمت یاد کند. به نظر خودتان، بزرگترین ویژگی اخلاقی شما که باعث این امر شده، چه هست؟
دکتر آسریان: مجمع علمی مهریماه را خانم مظفری به من معرفی کردند و هم ایشان و هم بقیه متخصصین مجمع به من محبت دارند. من فقط سعی کردم همیشه خودم باشم
حسنی: فقط همین؟
  دکتر آسریان: یک سرباز از امیر صیاد پرسیدند که امیر از خودتان بگوئید. امیر صیاد گفتند من در مورد دیگران نظرم را میگویم و دیگران در مورد من. این حرف امیر صیاد را فراموش نمیکنم  
حسنی: ولی بقیه وقتی اسم شما را میشنوند میگویند نمیتوانیم صحبت کنیم، بعضی ها حتی شروع میکنند به اشک ریختن، من میخواستم بپرسم که به نظر شما بزرگترین خصلتی که هر فرد باید برای کسب آن تلاش کند چیست؟
دکتر آسریان: هر انسانی در وجود خودش ریشه های هرز زیادی دارد. زمانی که این ریشه ها جوانه میزند. عده ای آن ریشه ها را له میکنند و اجازه نمیدهند که بر فرد مسلط بشود. اینان  به خودشان سخت میگیرند و به دیگران آسان. من بر سر شهدای زیادی رفتم، چشم خیلی از آنها را با دستان خودم بستم. من یک دختر جوان بودم که خیلی زود هم احساساتی میشد و به گریه می افتاد. آن لحظات هم همیشه میگفتم بامن حرف بزن. آن حرفها آن نگاه ها آن لحظه ها را همه جمع میکردم. و وقتی بر میگشتم با لبخند بر میگشتم. آنان همه با لبخند و با خوش اخلاقی شهید میشدند. آنها همه معلم بودند از آن بچه 15 ساله تا پیرمردی که پشت جبهه کفش رزمنده ها را واکس میزد و دستشان شربت بیدمشک میداد. از هر کدام از آن انسانها یاد گرفتم. زن و دختر در جبهه خیلی کم راه میدادند. من میدانستم کجا هستم. و فکر میکنم شاگرد خوبی بودم
حسنی: خانم آسریان، طبیعت جنگ یعنی سختی، مرد و زن هم نمی شناسد، ولی چیزی که برای من خیلی مهم هست، نحوه برخورد بقیه با شما بود، شما به عنوان یک خانم مسیحی آیا اذیت نمیشدید بین آن همه مسلمان؟
دکتر آسریان: آنجا ارامنه زیاد بودند . آنها کنار دیگران میجنگیدند و کنار دیگران هم شهید میشدند، آنجا  صحبت دفاع از خاک و میهن بود. دیدن جنایتهای ارتش بعث دل هر کسی را به درد میاورد. سه دسته آدم به جبهه می آمدند: یک؛ دسته ای که  با کله می آمدند که از آرمان های خودشان دفاع کنند؛ دسته دوم سربازهایی بودند که به اجبار آمده بودند؛ دسته سوم هم نیروهای ارتشی بودند که وظیفه شان را انجام میدادند. آنها اغلب شیعه بودند. من با خیلی از آنها که الان نمیدانم زنده هستند یا شهید شدند شبها دعا کردم، و آنها هم با من دعا میکردند. ما زیر بمب و موشک و در خاک و با سر و صورت خاکی خوشحال بودیم. اما  نمیدانم آیا امروز هم جوانهای ایران در صلح و آرامش خوشحال هستند یا نه! علی! شهید شمشادیان را دیدم؛ یحیی یک شیر بود که وقتی با هلیکوپتر کبری  بلند میشد دل یک ارتش میلرزید. یحیی  به شوخی به من میگفت: « ژانت برو چایی بریز بخوریم بریم  مهمونی دعوتیم!» من خوشحالترین روزهای عمرم را با همان بسیجی های شیعه تجربه کردم. به او گفتند: « حاج یحیی این کبری  جون نداره قطعه میخواد»! یحیی دستی به سیبیلهای بلوند بور خودش میکشید و میگفت: « یحیی پشتش بشینه بلند میشه ما اینجا چایی بخوریم و قدم و قدم خاکمون رو بدیم؟». در همون پرواز هم  شهید شد. ارتش عراق را دنیا تجهیز میکرد  اما چی شد که حتی یک وجب از ایران را نبردند؟ این نسل که جنگیدن یک نسل تکرار نشدنی در تاریخ ایران بودند.
حسنی: یعنی به نظرشما اگه الان به ایران حمله بشود، جوان های امروزی نمیتوانند از کشورشان دفاع کنند؟
دکتر آسریان: من مدتهاست که ایران نبودم و نمیدانم بسیجی های امروز چه تفکراتی دارند و چقدر آن دیدگاه را به ارث بردند و برای چی میخواهند بجنگند و معنای جنگیدن و هدفش را چقدر میدانند و در عوض چه چیزی میخواهند بجنگند؟
حسنی: شما در یک قسمت از صحبت هایتان، رزمنده ها در زمان جنگ را به سه دسته تقسیم بندی کردید،
شهید حمید باکری که یکی از فرماندهان جنگ بود، رزمنده ها را بعد از جنگ به 3 قسمت تقسیم کرد: دسته اول کسانی که پشت میکنند به گذشته شان؛ دسته دوم کسانی که بی تفاوت میشوند به گذشته خودشان؛ و دسته سوم کسانی که وفادار میمانند و غصه میخورند. به قول یکی از نویسنده های بسیجی که خودش هم مثل شما فرزند شهید هست. اگر شما زمان جنگ با «بعثی ها» جنگیدید. ما امروز داریم با «بعضی ها»یی می جنگیم که پشت کردند به گذشته خودشان
دکتر آسریان: درسته من زیاد دیده بودم از این افراد در جنگ؛ چند تا سرباز اجباری را یادم هست؛ شب بود و صبح میخواستند به خط مقدم بروند. ما در بهیاری بودیم، دیدیم 4 نفر آمدند. من در همان نگاه اول فهمیدم که فیلم بازی میکنند و مریض نیستند. رفتم در گوش یکیشان و گفتم: « بهتر نیست حقیقت رو به فرمانده ات میگفتی؟» چشمانش گرد شد و گفت: « خانم به قرآن  جشن نامزدی دارم تو رو خدا نگید به کسی» آنها را بردند چون نیرو نداشتند. یکی از بهیارها که با آنها رفت برایم تعریف کرد و  گفت: «فرستادنشون جلو فرار کردن موقع فرار اونا رو به رگبار بسته بودن 3 تاشون شهید شده بودن اما یه بسیجی خودشو روی چهارمی انداخت بغلش کرد خودش شهید شد تا این فرار کنه» بعدها آن آدم را دیدم که خدمت سربازی را هم تمام کرد و الان هم فکر کنم زنده باشد.
حسنی: شما از آن روزها، به عنوان روزهای پرخاطره نام بردید. بیشتر خاطرات خوب در ذهنتان مانده یا سختی ها و مشکلات و خاطرات بد؟
دکتر آسریان: نمیشه خاطرات بد را فراموش کرد. بدترین خاطرات من مربوط به جنایتهای بعثی ها در خرمشهر بود  که بارها با چشمم دیده بودم حتی به زن هایی هم که فوت کرده بودن تجاوز میکردند. یا با تانک در چادرهای امداد که در آن افراد زخمی بود میرفتند. آدم زیر چرخهای تانکهایشان چرخ میشد، دست قطع میشد، پا جا میماند صدای جیغ و فریاد هر گوشی را کر میکرد و هر چشمی را خیس. امروز خیلی ها که درسازمان ملل متحد نشستند، و از حقوق گروهک تروریستی مجاهدین خلق دفاع میکنند. خوشحالم که خیلی ها، با ارائه مستنداتی از همان دوران، جنایتهای این گروهک را بر ملا کردند. در آن چادرهای امداد سرنیزه را به پاهای افراد زخمی فرو میکردند. آنها بیماران روانی بودند که از دیدن خون و صدای جیغ زنها لذت میبردند. اما در کنار آن افراد با صفا، خاطرات خوبی هم رقم خورد که اگر عمری باقی بماند همه آنها را به صورت کتابی مصور قصد دارم هم به زبان انگلیسی هم فارسی بنویسم و منتشر کنم
حسنی:  میتوانم درخواست کنم که برای ما یکی از آن خاطرات خوب را هم بیان کنید؟
دکتر آسریان: بله البته. از آنجایی که در بهداری رفت و آمد داشتیم معمولا زخمیها را میاوردند برای معاینه. من همیشه سعی میکردم با خنده به استقبالشان بروم که یک لحظه هم که شده کمی با هم بخندیم. بعد از اینکه خرمشهر آزاد شد. با کلی خواهش و تمنا خواستم که امیر صیاد را ببینم چون همه میگفتند خیلی بد اخلاق هست. عکسش را هم دیده بودم. در بهداری به چند تا از افسرها گفتم که اگرممکن هست من امیر را ببینم؛ آنها هم با خنده میگفتند: « اگه قول بدی آمپول توی کار نباشه و نامه مرخصی بدین تا برگردیم  جبهه قبوله وگرنه نه». برایم وقت گرفتند. آنجا دیگه نیروی مردمی نبود، پادگان ارتش بود و نظم و مقررات ارتشی خیلی خشک بود. اکثر افسران ارتش هم دوره دیده های ایالات متحده در ارتش  شاه بودند و خیلی منظم فکر میکردند. با همه سختیها امیر صیاد را دیدم. لباسهایم خاکی بود چون دم در یک جیپ را هل داده بودیم که روشن بشود. امیر یک نگاه  به سرتا پایم کرد و گفت شما ؟ در پادگان ارتش ؟ میتوانم کمکتان کنم؟ گفتم امیر من یک جیپ را هل دادم کلی بسیجی را مرخص کردم که برگردند جبهه و کلی کار دیگر که به اینجا رسیدم و این راهم میدانم که شما خیلی بداخلاق هستید. صیاد خندید گفت: « ما شهری را از دشمن پس گرفتیم! با بد اخلاقی نمیشود از این کارهای بزرگ کرد کی گفته صیاد بداخلاقه؟» من فکر کردم  که الان اگر بگویم همه آن بیچاره ها را تنبیه میکند. ولی گفتم افسرانی که به بهداری آمدند و سربازان وظیفه. امیر صیاد یک برگه برداشت که بعد فهمیدم به همه سربازها 4 روز و به افسرها 2 روز مرخصی دادند. من داشتم از خوشحالی میمردم گفتم: « امیر  اومدم تشکر کنم  ما آزادیمون رو مدیون شما هستیم». همانطور با خنده گفت: « ما هم تا اینجا به عشق شما اومدیم». هر کی در اتاق بود زد زیر خنده! سربازها ندانستند که  دلیل این مرخصی چه بود اما همه آن روز خوشحال شدند. من هم خوشحال بودم که فرمانده عملیات بیت المقدس را دیده بودم و با خوشبرخوردی رفتار کرده بود. وقتی امیر صیاد ترور شد  همه این خاطرات جلوی چشمم رژه میرفت. البته بعد از ایشون هم امیر دادوین آمد که ایشان هم فرد لایقی بودند
حسنی: بعضی ها شهدا را اینقدر بزرگ میکنند که گاهی ما فکر میکنیم از آسمان نازل شدند که شهید بشوند. نظر شما چیست؟آیا شهدا، هیچ ضعف و ایرادی نداشتند؟
دکتر آسریان: نه من اینطور فکر نمیکنم. یحیی حرف جالبی میزد، میگفت: « بچه ها حضرت آدم توی باغ بهشت زندگی میکرد قبل از اینکه گناه کنه. و اونجا  با خدا بود و صفا میکرد، یعنی جایگاه واقعی انسان اون بود که با خدا قدم بزنه انسان خطا کرد و اومد زمین» یحیی میگفت: « بچه ها ما به نظرتون میتونم اون حیثیت از دسته رفته انسان رو پیش خدا بخریم؟» ما هم میگفتیم شاید بتوانیم، بعضی ها هم به شوخی میگفتند که  حاج یحیی عاشق شده! ولی واقعیت این بود که آنها خیلی هاشون سابقا فردی نبودند که در جبهه میشدند. امروز دختر ایرانی را در خیابان های آمستردام میبینم که به شکل خیلی زشتی لباس پوشیده و بیرون آمده و تحت تاثیر آن فرهنگ قرار گرفته است. من آنها را هم دیده بودم که به جبهه می آمدند و تحت تاثیر فرهنگش قرار میگرفتند. انسانهایی میشدند که تصمیم گرفته بودند معنا دار زندگی کنند. پا  بر روی ریشه های بد میگذاشتند، و آن میدان را میدان بهشت میدانستند. آنها میگفتند از خرمشهر و شلمچه ،دربست به بهشت کسی نمیاید؟ و این فقط در حرف نبود، بلکه باور بود. اگر باور نداشتند صدام حسین را آنطور کلافه و مستاصل نمیکردند. آنها خودشان می شدند، و  این در صورتشان پیدا بود. ایالات متحده هم در ویتنام و کره جنگید، در افریقا و عراق و اقغانستان هم جنگید؛ با مدرن ترین تجهیزات. اما چرا آنها در خاطرات نماند؟ آنها برای ندای وظیفه میجنگیدند و کشته می شدند، برای ایالات متحده.اما سربازان ایرانی زمان جنگ برای بهشت میجنگیدند. آنها بی گدار به میدان مین میزدند، انگار که میدان مسابقه برایشان راه افتاده بود، سبقت میگرفتند . از من خیلی وقت ها خیلی ها خواهش کردند که مرخصشان کنیم  تا بر گردند، گریه میکردند، فرار میکردند از بهداری! این دیگر ندای وظیفه نبود، ندای عشق و عاشقی بود . ندای این بود که: « رفیق من رفتم بهشت تو موندی.»  و سربازان ما زمان جنگ اینطور فکر میکردند
حسنی: ولی بالاخره شهید یک ویژگی خاص داشته که شهید شده، به نظرتان آن ویژگی چی بود؟
دکتر آسریان: شهید در فرهنگ لغت به معنی گواه و شاهد معنی شده؛ ویژگی جنگ ما این بود که معادلات تاریخ را بر هم زد. آن زمان تفکر این بودکه ارتش ایران توانی ندارد و بعد از انقلاب هم دچار آشفتگی شده است. اما  با یک فراخوان، میلیون ها سینه سپر میشود. علی! با پیژامه و دمپایی در صف ها، بدون هیچ لباس سازمانی! ویژگی شهید این بود که همینطور می آمد. من گاهی با آنها شوخی میکردم و میگفتم: « اومدید آش بگیرین شما؟»، و آنها میگفتند: «اومدیم جا بگیریم». اینها گواهی میداد به ویژگی هایی که انسانها را از هم متمایز میکند. جوانهای زیادی آن موقع در پروازهای متعددی که به لندن و فرانکفورت میرفت بارشان را بستند و رفتند، آنها این ویژگی ها را نداشتند. آن وجه تمایزی که گواهی به اسم هر شهیدی میداد، همین بود
حسنی: شما اگر یک بار دیگر به دوران قبل از جنگ  برگردید ، همین راهی را که تا امروز طی کردید را انتخاب می کنید ؟
دکتر آسریان: یک زمانی جبهه جنگ بود و تانک و مین و کلاشینگف و کمین  و خط مقدم، امروز جبهه چیز دیگه ای شده. امروز جبهه، علم و دانش و پیشرفت ها هستند. من اگه صد بار دیگر هم متولد بشوم باز هم خرمشهر و بازهم آن خنده ها را در گرمای منطقه ترجیح میدم
حسنی: خانم آسریان؛ اگر صحبت خاصی با بسیجی های امروزی دارید بفرمائید، حتما گوش میدیم و عمل میکنیم
دکتر آسریان: درخواستهای زیادی از بسیجی های امروز دارم. اول اینکه تاریخ را بخوانند و بدانند که بسیج با چه هدفی ایجاد شد، چرا ایجاد شد، چه افرادی در بسیج بودند و مردم چه دیدی به بسیج داشتند. درخواست دومم اینکه  بسیجی ها  امروز فکر نکنند  که باید روی مین بروند و شهید بشوند، امروز از بسیجی بودن برای آزار دیگران استفاده نکنند، امروز از بسیجی بودن این را بدانند که باید یک نهاد پاک و تمیز و با وجهه ای با محبت بین مردم باشند. و درخواست سومم اینکه هر بسیجی سوای بسیجی بودن، مطالعه و تحصیل علم را فراموش نکند. برای همه جوانهای پاک و وطن دوست ایرانی آرزوی روزهایی پر خاطره و شاد را میکنم
حسنی: ممنونیم از شما و، ما هم برای شما آرزوی سلامتی و عمری طولانی ، با عزت و پر برکت را از خداوند متعال خواستاریم.

 

نظرات  (۱)

عالیبییییییییییییی بود👌مصاحبه بسیار زیبا و تاثیرگذاری بود👌
پاسخ:
زنده باشی:)
اره واقعا مصاحبت با دکتر آسریان خیلی لذت بخش یود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی